نقدی بر فیلم هیولاهای جنوب وحشی (Beasts of the Southern Wild) | زیستن در جهان رستورانی
«کوههای یخی در حال آب شدن هستند و سطح آب داره بالا میآد و هر چیزی که تو بندرهای جنوبیه میبره زیر آب. بهتره یاد بگیرین که چطور زنده بمونید.» این دیالوگ، بهترین بیان برای مضمون فیلم «هیولاهای جنوب وحشی» است. فیلم روایت کشمکش انسان با طبیعت است. انسانی که برای بقای خویش، باید بجنگد و مبارزه کند. به نظر معلم هاشپایی،جهان مانند رستورانی است که هر جنبندهای در آن، غذای جنبندهی دیگر است. در این موقعیت است که انسان دیگر به مانند یک انسان شهری، در طبیعت زندگی نمیکند بلکه با کمک غرائز حیوانی ، برای بقای خود تلاش میکند.
راوی داستان، «هاشپاپی» ششساله است که با پدرش در منطقهای به نام Bathtub زندگی میکند. منطقهای در جنوب آمریکا با طبیعتی خشن و مردمانی فقیر. تمامی داستان، از زاویه دید این کودک روایت میشود. او با هر چیزی که راه میرود و قلب دارد، حرف میزند و سعی میکند حرفهای آنان را بفهمد. او میداند که اگر یک روز طوفان بشود، سطح آب بالا میآید، مثل سینک ظرفشویی؛ اما پدرش بهش گفته است که ما قشنگترین جای زمین را داریم و همین جا میمانیم. تمامی روایت از زبان راوی کودک است. فیلم با این ترفند از عینیگرایی به جای هرگونه تحلیل و تفسیر استقاده میکند. برای همین است که خیلی اوقات هاشپایی فقط ماجرا را میبیند و از آن سردر نمیآورد. او پدرش را در لباس بیمارستان میبیند اما تنها چیزی که توجهش را جلب میکند، دستبند بیمارستان است. مخاطب باید خودش نگفتههای داستان را بفهمد و جاهای خالی روایت ماجرا را در ذهن خود بسازد. وقتی با پدرش دعوایش میشود، پدرش خودش را به مردن میزند. هاشپایی تصور میکند که آخر دنیا رسیده است. او فروریختن کوههای یخی را میبیند و صدایشان را میشنود. ذهن او صدای فاجعه را این گونه میشنود. او در کابوسهایش، گرازهای شاخداری را میبیند که میخواهند به او و خانهاش صدمه بزنند.
نکتهی دیگر، نگاه هاشپایی به جهان پیرامونش و ماجراها است. او روایت را از زاویه آگاهیهای خودش میبیند. برای همین مخاطب از زاویه دید او، به ماجرا نگاه میکند و نوعی آشناییزدایی برای مخاطب است. هاشپایی یاد گرفته: کار دنیا بستگی به این داره که هر چیزی سرجای خودش باشه. اگر بتونی تیکه خرابشده را تعمیر کنی، همه چیز درست میشه! وقتی پدرش و دوستانش، برای منفجر کردن سد میروند، او نمیداند جریان چیست. وقتی سیم انفجار به دست او میافتد و پدرش به او میگوید بکش! نمیداند آن سیم چیست و با کشیدن آن، چه اتفاقی خواهد افتاد! فقط میداند که جهان تعمیر میشود! سد منفجر میشود و آبهای متراکم میروند و زمینهای آنها از زیر آب بیرون میآیند. برای او، جهان تعمیر میشود!
رابطهی «وینک»، پدر هاشپایی با دخترش، در بستر همین موقعیت تعریف میشود. پدرش میداند که مدت کمی زنده است و میخواهد کاری بکند که هاشپایی روی پای خودش بایستد. او حتی هاشپایی را «مرد» صدا میکند و به او میگوید تو باید آخرین فرد زنده این منطقه باشی. پدرش طبیعت وحشی را میشناسد و سعی میکند که هاشپایی را با طبیعت درگیر کند. از او میخواهد با دست ماهی بگیرد تا وقتی که غذایی برای خوردن نبود، هاشپایی بداند چه کار باید بکند. حتی وقتی یکی از اهالی میخواهد به هاشپایی یاد بدهد که چگونه با چاقو خرچنگ را تکهتکه کند، پدرش عصبانی میشود و از هاشپایی میخواهد که با دست این کار را بکند؛ شاید یک روز چاقویی نداشته باشد. این درگیری با طبیعت، سبب میشود که تا هاشپایی دگرگون شود و از یک کودک وابسته به پدر، به کودکی تبدیل شود که میتواند در فقدان پدرش، برای زنده ماندن بجنگد و بتواند در طبیعت وحشی منطقهی خویش زنده بماند. برای همین است که هاشپایی با گرازهای غولآسای کابوسش دوست میشود و با طبیعت وحشی خو میگیرد. خودش میگوید: وقتی من قوی شدم، بابایی رفت.
هاشپایی در تصوراتش با مادرش حرف میزند. او حتی وقتی میخواهد غذا درست کند، بلوز مامانش را میآورد و روی صندلی میگذارد و با او حرف میزند. از نظر او مامانش یک شخصیت آرمانی است که مظهر زیبایی و شجاعت است. پدرش با داستانهایی که از مادرش تعریف میکند، سعی میکند فقدان مادرش را برایش پر کند. هاشپایی نمیداند که مادرش ترکشان کرده است برای همین مخاطب باید از لابهلای ماجرا این نکته را بفهمد. هاشپایی وقتی میفهمد که مرگ پدرش نزدیک است، به جستجوی مادرش میپردازد. با بچههای همسنوسالش به یک کلاب میرسند. بچهها نمیدانند آنجا کجاست. فقط انگار دنبال یک محبت گمشده میگردند. کسی که مراقب آنها باشد. هاشپایی آنجا زنی را میبیند که غذایی از گوشت تمساح برای مشتریان آماده میکند. پدرش برای او تعریف کرده بود که مادرش شکارچی تمساح است. به بغل او میرود و از او میخواهد که بیاید از او و پدرش مراقبت کند. برای زن درخواست کودک عجیب است؛ او را در بغل میگیرد و برای لحظاتی، هاشپایی آرام میگیرد. این آرامش، تصویر متفاوتی از آن کلاب به مخاطب نشان میدهد.
جامعهای که هاشپایی به آن تعلق دارد، تمام هدفش حفظ زمین اجدادیشان است. همهی آنها در کنار هم در جدال با طبیعت هستند و سعی میکنند در این مبارزه، همدیگر را یاری بدهند. خانم معلم به بچهها یاد میدهد که چگونه حواسشان به افراد ضعیفتر باشد و مراقب همدیگر باشند. آنها سعی میکنند با زدن یک کمپ گروهی به مقابله با طوفان و بالا آمدن آب برخیزند. هاشپایی در کنار تکتک افراد همین جامعه، پدرش را بدرقه میکند و قدم به دنیای بزرگتر میگذارد. میگوید: «وقتی که خیلی قوی شدم، رفت. من حالا میبینم یک تیکه کوچکم از یک دنیای بزرگ و همین تیکه همه چیز رو درست میکنه. وقتی من مردم، دانشمندان آینده، همه چیز رو میفهمن. میفهمن که یکی بوده به نام هاشپایی که با پدرش اینجا زندگی میکرده.»







دیدگاه خود را ثبت کنید