سعید احمدی پویا
  • خانه
  • وبلاگ برداشت
  • وبلاگ اشاره‌گر
  • درباره من
  • ارتباط با من
  • رزومه
  • English
  • Menu

نقدی بر کتاب سرزمین گوجه‌های سبز | آکنده از کک!

شهریور 30, 1399/0 دیدگاه /در برداشت, کتاب /توسط سعید احمدی پویا

 

داستان سرزمین گوجه‌های سبز، سرگذشت اعضا یک گروه دانشجویی رومانیایی در دوران خفقان نیکلای چائوشسکو است. هرتا مولر، که عمر خودش را در این دوران سپری کرده‌است، در روایت خود گوشه‌هایی از زندگی انسان‌های این دوره را به تصویر می‌کشد.

داستان ، جریان سیال ذهن راوی داستان است. راوی، دانای کل نیست . یکی از شخصیت‌های داستان است که اسمش در هیچ جای داستان ذکر نمی‌شود. شاید این امر، ترفند نویسنده برای همذات پنداری خودش و مخاطبش با شخصیت اصلی باشد. نوع روایت هم پرش‌های ذهنی راوی را در برمی‌گیرد. برای هر بخش، واژه‌ای پاساژ می‌شود تا خط ارتباطی بخش‌ها حفظ شود و پریشانی و آشفتگی ذهن راوی بیان شود.

داستان ، با زندگی لولا شروع می‌شود. راوی داستان، با خواندن دفترچه‌خاطرات لولا، بعد از مرگش، با زوایای زندگی و افکار او آشنا می‌شود. راوی در همان ابتدا می‌گوید:”به نظر من هرکس که می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات از خودش بجا می‌گذارد.” ‌  لولا دانشجوی زبان روسی که با آن‌که در فقر مالی است، اما در رویاهایش زندگی می‌کند. او به پیرامون خود متفاوت از سایردوستانش نگاه می‌کرد. به عنوان نمونه درباره نیایش‌های هر یکشنبه کلیسا، در دفترخاطراتش می‌نویسد:” پروردگار ما در عرش و تمام شهر در فرش، آکنده از کک است!”  تمام شخصیت‌پردازی از لولا، به خاطر خودکشی وحشتناک لولا در گنجه‌ی لباس و با کمربند راوی است. این تصویر چنان راوی را متأثر می‌کند که تا دوسال به لباس‌هایش کمربند نمی‌بندد و چنان در انزوا فرومی‌رود که از بقیه‌ دانشجوها جدا می‌شود  و تمام ارتباطش محدود به سه پسر می‌شود که مانند او فکر می‌کنند. راوی به این نتیجه می‌رسد که دلیل تصمیم لولا سرخوردگی او پس از تعرض مربی ژیمناستیک بوده‌است. پس از مرگ لولا، برای اخراج لولا از حزب و دانشگاه رأی‌گیری شد و این مربی اولین کسی بود که دستش را بالا برد.

راوی، پس از روایت مرگ لولا ، به تشریح روحیه و رفتار جمعی پیرامون خود می‌پردازد. در یکی از صحنه‌ها، میکده‌ای را ترسیم می‌کند  که “پناهندگان گریخته از بعدازظهرسگی مزخرف” را در خود جای داده‌است.  گیلاس‌های مشترکی که می‌نوشند و بلعیدن دندان‌شکسته‌ی دیگری، افتخارشان است. همه‌نگران آن بودند که در لابه‌لای دادوفریادشان، چیزی از سیاست گفته‌ باشند. همه‌ آنها می‌دانند که گارسون‌ها، همه چیز را گزارش می‌دهند و همه‌ آنها “مست‌بودن” را توجیه حرف‌های نابجای خود می‌آورند تا خود را ازهرگونه اندیشه‌ای مبری کنند. این‌ها تصاویر مردم شهری است که دریک فضای توتالیتر به سر می‌برند. در جایی از کتاب بیان می‌شود:” هیچ شهری در سایه دیکتاتوری رشد نمی‌کند؛ چون هرچیز که زیر نظر گرفته‌شود، حقیر و کوچک می‌ماند.”

در میان ادگار، کورت و گئورگ با راوی تقارب فکری بیشتری پیدا می‌کنند و گروه فکری خود را تشکیل می‌دهند. جالب است که مادران همگی خیاط هستندو مدام در نامه‌هایشان از بیماری‌های‌شان می‌گویند. راوی اشاره می‌کند که “انگار بیماری، گرهی است که آنها را محکم به بچه‌هایشان پیوند زده‌است.” این چهارتن، متفاوت از محیط اطراف خود هستند. آنها اشعار خود را در مخفیگاه‌شان، پنهان می‌کردند  و از اتوبوس زندانیان عکس می‌گرفتند. آنها معتقد بودند که هرچیزی که به گورسازان صدمه بزند، مفید است. این تنها کاری است که از این چهار شخصیت دیده‌می‌شود. پرداخت شخصیت ادگار، کورت و گئورگ تنها به وسیله دیالوگ و احساسات راوی صورت می‌گیرد و نویسنده از “ماجرا” کمتر بهره‌ گرفته‌است . این امر سبب شده‌است که زندگی پنهانی، تعقیب و زیرنظر بودن توسط پلیس ، توجیه مناسبی نداشته باشد.

 

دیکتاتور و پاسدارانش با این که حضورشان همواره در حاشیه متن است، اما بسیار به‌جا و مناسب ساخته شده‌اند. پاسداران را اشخاصی “ولو در خیابان” توصیف می‌کند که در میدان‌ها و جلوی مغازه‌ها، ایستگاه‌های قطار ایستاده‌اند. آنها دندان‌هایی زردرنگ دارند و دهان و مشتشان پر از گوجه‌سبز است و مهارت خاصی در چیدن گوجه‌سبز دارند. این اشخاص، که همواره در پرده هستند اما حضورشان بسیار در داستان پررنگ است و راوی درباره آنها می‌گوید:” تنها کسانی که قصد فرار نداشتند، دیکتاتور و پاسدارانش بودند. در چشمان، دستان و لبانشان می‌دیدی که امروز، فردا و پسین فردا با گلوله و سگ گورستان‌ها برپا می‌کنند و با کمربند و پنجره و طناب… احساس می‌کردی که در کمین نشسته‌اند و جیره‌ی وحشت تقسیم می‌کنند.”

در این روایت، نمادها نقش بارزی دارند . برخی حتی در معنای ضمنی خود، با معنای لفظی خود در تناقض هستند. گوجه‌سبز یکی از نمادهایی است که بسیار در داستان تکرار شده است و نویسنده در بخشی ازروایت، آن رمزگشایی کرده‌است:”به خودم گفتم آنها نباید گوجه‌سبز بخورند.چون هسته‌اش هنوزسفید و خام است. آنها مرگ خویش را می‌بلعند… آنها برای رفع گرسنگی نمی‌خوردند. آنها فقط شیفته‌ی مزه‌ی ترش فقری بودند که به تازگی به زندگیشان سایه افکنده‌بود. اربابی ستمگر که در مقابلش چشم به زیر می‌افکندند و سرشان را خم می‌کردند. ”

نماد دیگر ملکه‌ی شطرنج پدربزرگ است. مهره‌های شطرنج، در زمان جنگ و زندان، همراه پدربزرگ بوده‌است و به قول راوی، از آن دوران جان سالم به در برده‌است. مأموران به خاطر ظنی که به راوی داشتند، به خانه پدری راوی در روستا، برای بازرسی هجوم می‌برند و ملکه‌ی شطرنج پدربزرگ ، پس از این اتفاق گم می‌شود . پدربزرگ در خانه‌ی خودش، ملکه را از دست می‌دهد!

یکی دیگر از نمادهای جالبی که راوی بیان می‌کند، گوسفند حلبی و هندوانه‌چوبی است. کار و پیشه مردم ساخت این دو قطعه است. راوی در قالب این دو نماد، مسخ صنعت و کشاورزی را در این جامعه به تصویر می‌کشد. پیشه‌ای که دستاوردی ندارد و فقط حکومت با آب‌وتاب ، آن را به عنوان صنعت فراورده‌های فلزی و چوبی تبلیغ می‌کند.

“درخت توت” تنها نماد حیات و استقامت است که در جای‌جای داستان به چشم می‌خورد. لولا می‌گوید: “دیگر گوسفندی وجود ندارد؛ دیگر هندوانه‌ای در جالیز نیست. تنها درختان توت به چشم می‌خورند؛ چون همه برگ بر بدن داریم. ”

مورد جالبی که نویسنده در جریان داستان، به آن پرداخته‌است ، آشفتگی زبانی و ابهام در معانی واژه‌ها است که از خصوصیات چنین جوامعی است.  در بخشی از داستان راوی خطاب به پزشک پدرش درباره بیماری متورم شدن کبدش می‌گوید:” کبدش همان قدر باعظمت است که آوازهایش در ستایش پیشوا” دکتر انگشت روی لبش می‌گذارد. دکتر تصور می‌کند منظور راوی دیکتاتور است در حالی که منظورش هیتلر بوده است. دکتر می‌گوید:”مرض لاعلاجی است” مقصودش بیماری پدر راوی بود اما راوی تصور کرد، مقصودش دیکتاتور است!

 

با این که داستان در ذهن راوی می‌گذرد، اما برای بیان احساساتش از کنایه استفاده می‌کند. در جایی از داستان، می‌خوانیم:” مردم می‌گویند هر وقت آدم خوبی می‌میرد، برف می‌بارد. این حرف حقیقت ندارد… وقتی بعد از مرگ پدر به شهر می‌رفتم، برف شروع به باریدن کرد.”  بعد راوی بیان می‌کند که پدرش در زمان جنگ، مأمور اس‌اس بوده است و این مطلب راوی را خیلی آزار می‌دهد.

سرنوشت نسل بعد در چنین جامعه‌ای،یکی از دغدغه‌های نویسنده در روایتش است.ادگار می‌گوید: “بچه‌ها با این تخم‌های خاردار به خودشان درجه نظامی می‌دهند.آنها می‌خواهند وقتی بزرگ شدند، افسر ارتش و پلیس شهربانی بشوند. …. درست مثل تخم‌هایی که به پالتوی تو چسبیده‌اند، آنها هم به قطار می‌چسبند و بعد پاسدار می‌شوند یا مأمورانی که حاضر به هرکاری هستند و در کوچه و خیابان مواظب این‌وآن” در جایی دیگر، کورت می‌گوید:” این بچه‌ها از همین حالا مجرم هستند. وقتی پدر و مادرشان برای شب‌به‌خیر گفتن، آنها را می‌بوسند، از نفسشان بوی خون به مشام بچه‌ها می‌رسد؛ بنابراین دیگر نمی‌توانند برای رفتن به سلاخ‌خانه جلوی خود را بگیرند.”

راوی در کارخانه با دختری به نام “ترزا” آشنا شد. دختری که دوست صمیمی راوی شد. شناخت راوی از ترزا بسیار جالب است:” ترزا بدون شیله پیله صحبت می‌کرد. وقتی می‌گفت «کفش» ، واقعا منظورش کفش بود. اگر باد در را بهم می‌زد، همان قدر بدوبیراه می‌گفت که کسی که به هنگام فرار مرده باشد.” با وجود دوستی راوی با ترزا، راوی همواره سعی می‌کرد فاصله خود را با ترزا حفظ کند:” پرسش‌های زیادی بود که ترزا به آنها پاسخ نداده بود…ترزا از پاسخ به بعضی پرسش‌ها سرباز می‌زد و به این شاخ و آن شاخ می‌پرید… پس از تلفن او، کتاب‌ها را از کلبه به دفترکار ترزا بردم. او که داشت با همکارانش حرف می‌زد و می‌خندید، بسته را بدون تأمل در کمدش گذاشت. او نپرسید در آن بسته چیست. ترزا بسته را از روی اعتماد گرفت، اما من به او اعتماد نداشتم.”

تنها شخصیتی از زیردستان دیکتاتور که در داستان به آن پرداخته شده‌است، سروان پجله و سگش است.  پجله، مأمور بازجویی از راوی و دوستانش است. نویسنده به عمد شخصیت پجله و سگش را باهم می‌آمیزد و گاهی تمایز این دو از هم کاری بسیار مشکل است: ” آن مرد سروان پجله نبود، ولی سگش می‌توانست پجله باشد… شاید وقتی پجله‌ی سروان مرا بازجویی می‌کرد، پجله‌ی سگ درحال تعقیب کورت بوده‌است.”  تکه جمله‌ای که  پجله، مدام به راوی می‌گفت این بود که “شانس آوردی که گیر من افتادی” پجله ، مدام اتهام فساد اخلاقی به راوی می‌زند. راوی در پاسخ می‌گوید:” حرف زدن باعث آبستنی نمی‌شود. ” پجله در مقابل می‌گوید:”همین حالا کاری ندارد فقط باید یک موطلایی کوچولو پیدا کرد.” در جای دیگر، پجله خطاب به ادگار و کورت گفت:”هنر ما را مردم می‌سازند. ما به عناصر ضدمردمی برای خلق هنر، احتیاج نداریم.”

 

 

یکی دیگر از تصویرهایی که در این روایت دیده‌می‌شود، نشان دادن پوچی و مسخ تمامی مفاهیم و کلمات در این‌گونه از جوامع است. انگار سرزمینی پر از کلمات بی‌معنا است؛  به عنوان نمونه درباره “عشق” می‌گوید:” در جنگل به اندکی ساقه بر روی زمین، آشغال می‌گفتند؛ یعنی همان چیزی که من و او برای هم بودیم… به خاطر عشق نبود که دلم برایش تنگ شده‌بود؛ اما وقتی رازی را با کسی قسمت کنی، او نمی‌تواند در آنی بپرد.”   البته مهمترین کلمه‌ای که نویسنده به چالش کشیده‌است، “دوستی” است. شعری از گلونائوم در چندجای داستان نقل می‌شود:” هرکس در هر چنگه‌ی ابر، دوستی داشت/ هم از آن روست جهان در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت/ مادرم نیز می‌گفت چنین / دل به دوستان مسپار/ و در اندیشه‌ی چیزهای جدی‌تر باش.” دلیل نقل این شعر، زمانی مشخص می‌شود که خواننده در می‌یابد که ترزا ، با پجله همکاری می‌کرده‌است . راوی به ترزا می‌گوید:” لخت‌شدن دربرابر پجله، آن‌قدر باعث عریانی من نشد که تو می‌شوی.”  ضربه‌ نهایی در آخر داستان به مخاطب وارد می‌شود وقتی راوی پس از مرگ کورت، عکسی از پجله در وسایل کورت پیدا می‌کند که پشت‌عکس، کورت نوشته‌است:”پدربزرگ شیرینی می‌خرد.”

هرتامولربرای روایت این داستان،  زبان شاعرانه انتخاب کرده‌است و ترجمه چنین داستان‌هایی دشوار است. مترجم این داستان، زبان فاخری برای ترجمه انتخاب کرده‌است که خوانش متن را سخت کرده‌است و به روانی روایت آسیب زده‌است. استفاده از واژه‌های مهجوری چون “ولایتی” به جای “دهاتی” و یا “نوشخوارگاه” به جای “میخانه”  این موضوع را شدت بخشیده‌است.

در آخر جمله‌ای که کتاب با آن آغاز می‌شود و با آن پایان می‌پذیرد، را نقل می‌کنم:” وقتی لب فرومی‌بندیم و سخنی نمی‌گوییم، غیرقابل تحمل می‌شویم و آنگاه که زبان می‌گشاییم، از خود دلقکی می‌سازیم.”

اشتراک این مطلب
  • اشتراک در Facebook
  • اشتراک در Twitter
  • اشتراک در Pinterest
  • اشتراک در Linkedin
https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/سرزمین-گوجه-های-سبز.png 260 400 سعید احمدی پویا https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/final-logo.png سعید احمدی پویا2020-09-20 12:58:312020-09-20 12:58:31نقدی بر کتاب سرزمین گوجه‌های سبز | آکنده از کک!
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 1 =

دسته‌ها

  • اشاره‌گر
    • اینشورتک
    • بانکداری و پرداخت الکترونیک
    • فناوری اطلاعات
    • مدیریت کسب‌و‌کار
    • هویت دیجیتال
  • برداشت
    • تئاتر
    • فیلم
    • کتاب

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت
Loading

آخرین مطالب برداشت

  • نقدی بر نمایش آناکارنینا | دعوت به یک دوئل در نیمه‌شبآبان 21, 1399 - 8:22 ب.ظ

      «عشق‌ورزیدن کافیست، آن‌گاه همه‌چیز لذت‌بخش است.» لئو تولستوی، دفترهای خاطرات، ۱۹۱۰ عشق، پیچیده­ترین مضمون بشری است که دستمایه داستان­های بسیاری شده است. آنا کارِنینا  رمانی است از لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی که به عشق­ورزیدن از زاویه دیگر پرداخته است. از زاویه­ای که شاید عدم تعهد و پایبندی به خانواده و خیانت معنا شود؛ عشقی […]

  • نقدی بر نمایش بالاخره این زندگی مال کیه؟ | دشواری یک «حق انتخاب»آبان 21, 1399 - 8:16 ب.ظ

      «تصمیم گرفتم زنده نمونم» چالش نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» با این دیالوگ آغاز می‌شود. هریسون، استاد دانشگاه و مجسمه سازی است که در یک سانحه رانندگی، قطع نخاع شده است و از گردن به پایین فلج شده است. او که دیگر امیدی به بهبودی کامل ندارد، تصمیم می‌گیرد روند درمانش را متوقف […]

  • نقدی بر نمایش دولیتر در دو لیتر صلح | حیف حیفآبان 21, 1399 - 8:11 ب.ظ

      حیف، حیف… این مرثیه‌ای است که بازیگران زن نمایش «دولیتر در دو لیتر صلح» با صدای بلند فریاد می‌زنند و ضجه می‌زنند. مرثیه آدم‌هایی که زیر خاک خوابیدند و آنها زنده ماندند تا تقاص خون آن‌ها را پس بگیرند. پیروزی برای آن‌ها، در ریختن خون طرف مقابل تعریف شده است و تا خون دشمن […]

© کپی رایت – سعید احمدی‌پویا

غصه کارت اعتباری، روایتی که قصه زیاد دارد نقدی بر کتاب شب پیشگویی | طغیان روایت بر علیه راوی...
رفتن به بالا