نقدی بر کتاب شب پیشگویی | طغیان روایت بر علیه راوی
شبپیشگویی، داستان نویسندهای است که درگیر نوشتن داستان یک نویسنده است. این روند تودرتو و پیچیده ساختاری را در اختیار نویسنده قرار میدهد که تا به صورت نمادین ، هزارتوی هستی را به چالش بکشد. شبپیشگویی، داستان آفرینندهای است که در آفرینش خود به بنبست رسیدهاست. این بنبست، مبنایی برای اثبات تصادفیبودن و عدم قطعیت در روال آفرینش میشود:
آنچه بر جهان حکومت میکند، پیشامد و احتمال است، تصادف محض، و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب میکند. هر آن ممکن است زندگی را از ما بگیرند، بی هیچ علتی.
ساختار لایهای که در این داستان تصویر شدهاست، این “احتمال ” و “عدمقطعیت” را در هر لایه نشان میدهد. این موضوع فقط در لایه “شخصیتهای داستان” باقی نمیماند و”خالق” هم از آن گریزی ندارد.
شخصیت اصلی داستان، نویسندهای است که بعد از مرخصشدن از بیمارستان، تصمیم میگیرد داستانی را شروع کند. او شخصیتی خلق میکند که سردبیر یک نشریه معتبر ادبی است. این سردبیر بعد از اینکه یک “حادثه” برایش پیش میآید و “هستی”اش را به چالش میکشد، همه چیز را رها میکند و سفری اودیسهوار را به نقطهای دوردست آغاز میکند. در پایان این سفر، او در اتاقی در انتهای زیرزمینی در وسط بیابانی بر اثر حادثهای محبوس میشود. تنها کسی که از او خبر دارد، بر روی تخت جراحی فوت میکند. هیچ کاری نمیتوان برای آقای سردبیر کرد:
شاید راهحلی وجود داشت، اما در آن لحظه برایم ناپیدا بود . تنها چیزی که در آن صبح میدیدم مرد بیچارهی بدشانسم بود که در تاریکی اتاق زیرزمینیاش نشسته و انتظار کسی را میکشد که نجاتش دهد.
. نویسنده به “معجزه” و “پایانخوش” اعتقاد ندارد و هرچه میاندیشد که چه کند تا شخصیت داستانش رهایی یابد، نکتهای به ذهنش نمیرسد. نویسنده مجبور میشود که بپذیرد که شخصیت داستانش را باید رها کند. اینجا “روایت” قدرت “راوی” را به چالش میکشد و با تمام توان بر اقتدار راوی طغیان میکند. چالش ذهنی که نویسنده با سرنوشت شخصیتش پیدا میکند ، به زیبایی “عدمقطعیت” را برای آفریننده هم فرض میکند.
نکتهی جالبی که در داستان توجه مخاطب را جلب میکند، پاورقیها هستند. تمامی اطلاعات از واقعیت شخصیتهای داستان – نظیر مشخصات فیزیکی و گذشته آنان – در پاورقی آمدهاست. انگار تمامی متن داستان تراوشات ذهنی است که نویسنده در ذهنش پرداختهاست و میزان صحت آنها محتمل است اما قطعی نیست! تنها “قطعیت” داستان در پاورقیها است که در حاشیه قرار گرفتهاند و انگار اهمیتی ندارند!
در بخشی ازداستان، سردبیر با راننده تاکسی مواجه میشود که آن روز ، آخرین روز کاریاش است و سردبیر آخرین مسافرش. راننده تاکسی به سردبیر میگوید که کارجدیدش ادارهکردن “دفتر حفاظت منافع تاریخی” است. دفتر حفاظت منافع تاریخی، زیرزمینی است که در وسط بیابان، که مجموعه بزرگی از دفتر تلفنها شهرهای مختلف دنیا در آن گردآوری شدهاست. دفترتلفنهایی که تنها نامی از افراد و تلفن آنها ( به نوعی آدرس) در آن ثبت شدهاست. از نظر نویسنده ، تنها چیزی را که ارزش نگهداری دارد، نامافراد مختلف است که واقعیت محض است و گرنه هرآنچه به جز این است، روایتهای گوناگونی است که “احتمال” دارد واقعیت داشته باشد! البته این یک نوع واکنش به رخدادهایی است که علت وقوعشان، عاری از منطق است و مبتنی بر پیشامد است:
وقتی شاهد مرگ آن زن بودم، فهمیدم باید کاری بکنم. نمیتوانستم بعد از جنگ به سادگی به خانه بروم و همه چیز را فراموش کنم. باید آن اردوگاه را در ذهنم زنده نگه میداشتم و هر روز زندگیام به آن فکر میکردم.
یکی از مباحثی که در روایت تودرتوی این داستان مطرح میشود، “قضاوت اخلاقی” است. نویسنده در بخشی از داستان جریان “گروه سری برادری “را در دوران دبیرستان را مطرح میکند و بحث ارزش اخلاقی را پیش میکشد. همسرش برآشفته میشود و میگوید:
اما آدمها همیشه یک جور رفتار نمیکنند، یک دقیقه خوباند، دقیقهی بعد بد میشوند. آدم ها اشتباه میکنند. آدمهای خوب هم میتوانند بد باشند.
این جریان در داستان، مبنایی میشود برای پیشگوییهای نویسنده و قضاوتش راجع به همسرش. سیر اتفاقات ، روایت تازهای برای شخصیت نویسنده پیش میآورد. او در همراهی با آقای “چنگ” به یک خیاطی میرود کاباره پا میگذارد و تصویری که از خودش در ذهن خودش و آقای “چنگ” بود، مخدوش میکند. به عبارت دیگر در معرض اتفاق بودن، نوعی آزمون برای این شخصیت به وجود میآورد که ارزشهای اخلاقیاش را دچار خدشه میکند. نویسنده به همسرش وفادار است اما در برابر “شاهزاده خانم آفریقایی” تسلیم میشود:
مسأله هنوز حل نشده بود، اما پس از رفتار خجالتآور روز قبلم در محله کویینز، از اشاره به آن شرم داشتم. در مدت سیوشش ساعت از یک آدم شریف و درستکار و مدافع اخلاق به یک شوهر گناهکار فرومایه تبدیل شدهبودم.
داستان یک “موقعیت” را برای شخصیت “نویسنده” ایجاد میکند تا خطابهای که برای همسرش میکرد، به چالش بکشد. اینجا به جای آن که فرد و خصوصیات فردیش مهم باشد، “وضعیت” است که خود را به رخ میکشد و انگار مهم نیست که نویسنده یا هرکس دیگر در این گرداب باشد، زیرا گرداب “وضعیت” اجازه هر واکنشی را از او سلب میکند و او را در کام خود فرو میبرد. فیلسوفان اگزیستانسیالیسم اخلاق را به دوگونه اخلاق معرفت و اخلاق وضعیت تقسیم میکنند. در اخلاق معرفت، بحث قواعد اخلاقی است که هیچ استثنایی را نمیپذیرند و عقلانیت بر راستی گزاره آنها صحه گذاشته است. اما در اخلاق وضعیت بحث وضعیتها و موقعیتهای یکتایی است که انسان را در کام خود فرو میبرد و مانع از بروز رفتارهای متفاوت اشخاص مختلف میشودو فیلسوفان این سبک تاکید دارند که در این بحث باید از احکام کلی و جهانشمول پرهیز کرد و به عبارت دیگر نباید با همان ساز و کارهای اخلاق معرفت به حلاجی اخلاق وضعیت پرداخت و باید بیشتر به پدیدارشناسی این وضعیت های متفاوت و فصول مشترک آنها پرداخت. آنها براین باور هستند که مواردی چون عشق، اضطراب ، دلهره، احساسات و عواطف بازیگران قدرتمندی در این صحنه هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. بر اساس این دیدگاه انتخاب شخصی افراد در وضعیت های ملموس، اهمیت شایانی دارد. هر فعلی، امری یکتا است که فاعل آن فعل باید در موقعیت خاص خویش، فراتر از هر قاعدهای تصمیم به انتخاب و گزینش بگیرد و تبعات مسئولیت خویش را، آزادانه و متعهدانه، بر عهده بگیرد. از این زاویه ، نویسنده با درک “وضعیت” ، همسرش دربرابر استادش را درک میکند و چهارچوب دیگری برای ارزشهای اخلاقی خود در نظر میگیرد:
گریس میخواهد همسر من باقی بماند. رابطه با تروز را پشت سر گذاشتهام و تا زمانی که بخواهد به زندگی مشترکمان ادامه دهد، دربارهی ماجرایی که همکنون در دفتر آبی نوشتم، کلمهای به او نخواهم گفت. نمیدانم آنچه نوشتم واقعیت است یا خیال ، ولی دیگر برایم اهمیتی ندارد. تا وقتی گریس مرا دوست بدارد، گذشته چه اهمیتی دارد؟
نویسنده در دفتر آبی، داستان خودش را مینویسد. نویسنده به “جادوی کلمات” اعتقادی ندارد. استادش برایش نقل میکند که دوستش داستان کودکی را نوشت که غرق میشود. این داستان، برای دختر پنجساله خودش رخ میدهد و آن شخص خود را مقصر میداند. او اعتقاد داشت ، جادوی کلماتش سبب رخ دادن این واقعه شدهاست. نویسنده با دانستن این واقعه، داستان زندگی خود را مینویسد و آینده خود را پیشگویی میکند. روند رخ دادن وقایع، پیشگویی نویسنده را واقعی جلوه میدهد اما در هیچ جا، به قطعی بودن این روایت تآکید نشدهاست:
البته ممکن بود در اشتباه باشم ولی حالا که بحران ظاهرا به پایان رسیده بود، نیروی کافی برای پرداختن به تیرهترین و شگفتآورترین امکانات را داشتم. با خودم گفتم این را تصور کن. این را تصور کن و بعد ببین به کجا میرسد.
نویسنده با اعتقاد به نیروی پنهان واژهها، در پایان، از تصور و توهم، به آفرینش و خلق آینده میرسد:
اندیشهها واقعیت دارند. واژهها واقعیاند. هرچه انسانی باشد واقعی است و گاه ما پیش از وقوع حادثهای از آن باخبر میشویم، ولو اینکه از پیشبینی خود آگاه نباشیم. ما در زمان حال به سر میبریم، ولی آینده را هر لحظه در درون خود داریم. شاید نوشتن به همین مربوط باشد؛ نه گزارش رویدادهای گذشته، بلکه ایجاد رویدادهای آینده.
این مطلب در صفحه ۴ روزنامه شرق شماره 1054 مورخ 14 شهریور 1389 منتشر شده است.







دیدگاه خود را ثبت کنید