نقدی بر نمایش لارنس، راهب؛ مردی که حرف میزند | لارنس راهب و ما آدمهای محترم
نمایش آغاز میشود و مخاطب نمیداند که نمایش آغاز شده است. نمایش به عمد با تاخیر آغاز میشود و بازیگر در کافه سالن سایه به مخاطبان اعلام میکند که نمایش اجرا نمیشود. موقعیت ساخته شده،، مخاطب را به واکنش وامیدارد و سبب میشود از وضعیت انفعالی دربیاید و وارد بازی شود. اعتراض مخاطبان، فضایی را میسازد تا لارنس راهب در این فضا روایت خود را آغاز کند.
مسئلهای که موقعیت نمایش را میسازد، ملغی شدن اجرای نمایش است. این امر، برای مخاطب بسیار باورپذیر است. دلیل این امر، بهرهگیری از ارجاعات ذهنی مخاطبان است. این امر، به دلیل وقوع رخدادهای مشابه در گذشته، به عنوان یک «رخداد ممکن» در ذهن مخاطبان ثبت شده است. برای همین نویسنده با تیزهوشی، از این ارجاعذهنی مخاطبان بهره میگیرد و موقعیت ساختهشده را برای مخاطبان باورپذیر میکند.
بازیگر، تعامل خودش را با مخاطب آغاز میکند. بازیگر تلاش میکند تا مونولوگ خود را به دیالوگی با مخاطبان تبدیل کند تا بتواند روایت خویش را در ذهن مخاطبان به پیش ببرد. این تکنیک انتقال مفاهیم بر نظریات گادامر استوار است. گادامر هر فهم و تفسیری را مستلزم همآمیزی افقهای دید خواننده و متن میداند. او معتقد بود یک متن در یک زمان میتواند افقهای جدیدی را در همراهی با مخاطبش به دست آورد. وضعیت ساخته شده در این نمایش میتوانست با بهرهگیری از اعتراضها و پرسشهای تماشاگران، هر اجرا را به اجرایی خاص تبدیل کند و برای هر اجرا سیر جدیدی تعیین کند. اما کارگردان، رویکردش به این امر، کنترل واکنشهای تماشاگران است. او با اتخاذ یک ساختار مهندسیشده، به واکنشهای بداهه مخاطب، پاسخی تعیینشده و یکسان میدهد تا خط روایی اجرا از دست نرود. این رویکرد، سبب میشود که خط سیر روایت، در اختیار متن قرار گیرد و اجراهای یکسانی از متن به مخاطبان مختلف، نشان داده شود. از سوی دیگر هدف از این فرم، دستیابی به افقهای مشترک مخاطب با متن است و زیبایی کار، در تفاوت اجراهای مختلف با همدیگر است. اجراهایی که تاثیر مخاطب در اجرا مشهود است و اجرا با مشارکت او، به پیش میرود.
گادامر، شرط شکلگیری یک تعامل را این نکته میداند که طرفین گفتگو همدیگر را قبول داشته باشند. در این نمایش، مخاطب به وضعیت رخداده، اعتراض میکند. بازیگر با مخاطب همدلی میکند و حتی از مخاطب میخواهد اعتراضش را بیشتر نشان بدهد. در این وضعیت، بازیگر پایش را فراتر میگذارد وبا تمهید اعتراض به متن، سعی میکند کاراکتر عصیانگری از خود بسازد. کاراکتری که مورد توجهی مخاطب قرار بگیرد و بازی بازیگر را باور کند. مخاطب با اعتراض او همراه و با مسئلهی اساسی نمایش، درگیرمیشود. این وضعیت، فضایی مناسب برای ادامهی گفتگو و تعامل مخاطب و متن را میسازد. ازنظر گادامر راه دیگری برای فهم و رسیدن به حقیقت، جز با تعامل متن و مخاطب وجود ندارد. مخاطب و متن، هردو در یک شرایط زمانی قرار دارند و میتوانند در تعامل با یکدیگر به کشف حقیقت نائل بشوند
مضمون اصلی این نمایش اعتراض به وضعیت موجود است و کارگردان با هوشمندی، فرم اجرا را در هماهنگی با مضمون اثر انتخاب کرده است. این فرم اجرا، برداشتی از نظریات «آنا هلپرین» است. هلپرین با مشارکت تماشاگر در اجرای یک اثر، تلاش میکرد افراد را در موقعیتهای معتبر زندگی قرار بدهد و واکنشهای آنان را به تصویر بکشد. هلپرین در بیان نظراتش عنوان میکند: «من علاقمند تئاتری هستم که در آن همه چیز گویی برای اولین بار تجربه میشود. یک تئاتر خطرکردنی. من خواستار همکاری تماشاگر و نمایشگرم. میخواهم مردم را با محیطشان درگیر سازم تا زندگی با جامعیت خود جریان پیدا کند…» در نمایش «لارنس راهب…»، موقعیتی ایجاد میشود که بازیگر با مخاطب به گفتگو بنشیند. تفاوت مهمی در اینجا خودش را به رخ میکشد؛ مخاطبان هلپرین، آگاهانه وارد بازی شدند و مخاطبان لارنس راهب بر مبنای اصل غافلگیری وارد بازی لارنس راهب و ناخواسته با مسئلهی روایت درگیر شدند.
مسئلهی روایت، وضعیت عشق در زمانحاضر و مقایسه آن با زمان شکسپیر است. روایت از نمایش «رومئو و ژولیت» شکسپیر، شخصیت لارنسراهب را انتخاب نمودهاست تا با مقایسه زمانی این دوره با زمان شکسپیر، لارنس راهب خاص دورهی زمانی ما را بسازد. لارنس، تنها شاهد عقد رومئو و ژولیت بود و به عبارت دیگری ناظر عشق این دو در آن برههی زمانی بود. حال افشین هاشمی با خواندن خبرهای مختلف روزنامهها، شاهدی برای وضعیت عشق در زمان حاضر است. او از مخاطبان میخواهد تا درک بکنند که چرا او نمیخواهد لارنسراهب شکسپیر باشد؛ برای آنکه وضعیت عشق در آن زمان، تفاوت اساسی با این زمان دارد. گفتار و رفتار شخصیتهای آن زمان، برای مخاطب امروزی تخیلی و احمقانه است. بازیگر وانمود میکندکه قبل از آنکه به متن متعهد باشد، به مخاطب خود متعهد است. او مختصات وضعیتی را بیان میکند که مخاطب در آن به سر میبرد اما بهخاطر روزمرگی با آن کنارآمده است. او به مخاطب یادآوری میکندکه مرگ و اخبار فاجعه برایش عادی شده است و به آن عادت کردهاست. این روایت، مرثیهای برمعصومیت گمشده است. اعتراضی بر وضعیت خشونتباری است که بر متن زندگی مخاطبانش حاکم شده است..
بازی بازیگر، نقش مهمی در ساختن موقعیت این نمایش و روند پیشبرد روایت دارد. استرس و اضطراب، تپقهای عمدی و بیان گسسته افشین هاشمی در ابتدای نمایش، سبب میشود که مخاطب خاص بودن و غیرعادی بودن وضعیت را بپذیرد و در تردید واقعیت و بازی بماند. به نظر میرسد این سردرگمی مخاطب، استراتژی متن است. با فرض این موضوع، این وضعیت با همان قوتی که آغاز شد، ادامه پیدا نمیکند و مخاطب پی میبرد که این یک بازی است. این ضعف، بخشیاش به بازی نمایشی بازیگر برمیگردد و بخشی از آن به متن. به عنوان نمونه وقتی متن به مزخرف بودن نمایشنامه شکسپیر و چرمشیر اشاره میکند، دستش برای مخاطب رو میشود و مخاطب پی میبرد که با یک بازی روبهرو است.
رویکرد پایانی نمایش، بازگشت به متن شکسپیر و بازخوانی آن است. در انتهای نمایش روایت، مخاطبانش را مونتاگوها و کاپولتهای امروزی خطاب میکند که بر جنازهی عشق حاضر شدهاند. از آنها میخواهد که به خانههایشان بازنگردند تا فراموش نکنند که حماقت روی پوستشان ماسیده و مغزشان را دربرگرفته است. در ابتدای نمایش، بازیگر به مخاطبان میگوید: «شما آدمهای محترمی هستید. چون که اعتراض نکردید…» و ما آدمهای محترمی هستیم که اعتراض نکردیم….
این مطلب در صفحه 15 روزنامه شرق شماره 1298 مورخ 31 تیر 1390 منتشر شده است.







دیدگاه خود را ثبت کنید