این قصه، قصه قنات است یا قصه عشق؟ | نقدی بر فیلم مینای شهر خاموش
نگاهی به فیلم ” مینای شهر خاموش” به کارگردانی امیر شهاب رضویان
فیلم ” مینای شهر خاموش” از معدود فیلمهای چند سال اخیر سینمای ایران است که به ” انسان ها ” و ” روابط انسانی” میپردازد. قصه حدیث دل انسانهایی است که در بازی روزگار از رویای خویش دورافتادهاند و گذر زمان نتوانسته است آتش دل آنها را خاکستر کند. قصه آنهایی که با تک تک خشت ها و سنگ های شهر خویش ، خاطره دارند . زلزلهها ، خشت ها را در هم میکوبد اما چه چیزی میتواند خاطرههای حکشده را از ذهنها بزداید؟
داستان روایت عشق سه نسل مختلف را به تصویر میکشد. نماینده نسل اول، قناتی است. دوست صمیمی قناتی با معشوق او ، ازدواج میکند و قناتی به خاطر قولی که به دوستش داده است، در عروسیش ساز میزند . قناتی با خاطره آن عشق، تا به امروز، تنها زندگی میکند. امروزی که هم دوست و هم معشوقش ، رخ در نقاب خاک کشیدهاند و به قول قناتی، چه عشق ها که زیر این خاک خوابیده است.
نماینده نسل دوم، دکتر پارسا است که خاطره عشق روزگار نوجوانی ، هنوز پس از سال ها از خاطرش محو نشده است. پارسا تجربه زندگی با زنی دیگر را پشت سر گذاشته است اما هنوز در جستجوی دخترک زرتشتی به نام مینا آذربهرام، همبازی دوران کودکیش، است.
نماینده نسل سوم ، ایرج بهرامی ، راننده بیمارستان، است. بهرامی با این که با نامزدش لاله ، در شرف ازدواج است، به تمامی خانم های کنار خیابان، اظهار ارادت میکند ! و به قول خودش: ” یک کارت می گیری 1500 تومن ، با 25 نفر دوست میشی!”
کارگردان با به تصویر کشیدن عشق این سه فرد، نگاه این سه نسل را به مقوله عشق بیان میکند و میزان لذت و رضایت هر کدام را عیان میکند.
کارگردان در پس زمینه این روایت، دو صحنه را برای شخصیت داستانش و مخاطبان می سازد: نخست جامعه ایران بعد از گذشت سه دهه از انقلاب ، سپس بم ، دو سال پس از زلزله.
کارگردان از نگاه شخصیت اصلی فیلم که سه دهه ایران نبوده است، به جامعه ایران نگاه میکند. عوض شدن نام معابر، تک چرخ زدن جوانان با موتور در خیابان پر ترافیک، سوار شدن یک خانواده چهار نفره بر موتور، انتقال عروسک مانکن ها با وانت ، ویا کارهای بهرامی نظیر مرتب کردن سبیلش در هنگام رانندگی و یا بوق های بی موردش ، همگی برش هایی از جامعه امروز ایران است.
سپس مخاطب ، شهر بم را پس از سپری شدن دو سال از زمان وقوع زلزله، میبیند. شهر ویران، گورستان آباد، زندگی در کانکس، قنات های خشکیده و اما نخلستان های سر به فلک کشیده که سرود زندگانی را در ” شهر خاموش” سر دادهاند. شهری که تصویر کودکانش، بر روی سنگ گورهاست و این تصویرها همراه با آیه ” انا انزلنه فی لیله القدر…” بر گورها حک شده است.
شخصیت ” دکتر پارسا” و تحولش برای مخاطب باورپذیر است . دکتری که با قاعده و نظم خاصی زندگی میکند و هیچگاه خنده اش از مختصر حرکت لبش فراتر نمیرود. انسانی است که احساسات برای او تعریف نشده است. حتی در مرگ پدرش به سوگ ننشسته است زیرا از او خاطره خوبی ندارد. پدرش او را از عشقش، شهرش، سرزمینش جدا کرده است و او را روانه دیار غربت کرده است. این آدم سنگی با “چهار مضراب” قناتی مواجه می شود . قناتی به شاگردش میگوید:” یه جوری بزن که زاهد و عابد به رقص در بیان” و این “قناتی” است که به پیله پارسا تلنگر میزند و او میگوید:”من از سخت ترین جراحیهای قلب نترسیدم اما از این که برگردم خانه پدریم را ببینم، وحشت دارم.” این شخصیت با نفس قناتی، هویتش، عشق گم شده سال های دور و تار و پود خودش را باز مییابد. شخصیت ” قناتی” به طور کامل وامدار بیان و بازی آقای بازیگری ایران، انتظامی، است و چنین شخصیتی می تواند جراح متخصصی را از آلمان به ایران بکشند و او را وادارد که در جستجوی هویتش به درون قناتی در دل کویر برود و بفهمد که این قنات ها چگونه با عشق ساخته شده است .
شخصیت بهرامی با بازی خوب صابر ابر ، به طور کامل المان های شخصیتی نسل امروز را دارد . شیطنتهایش علاوه بر آن که شخصیتش را به مخاطب معرفی میکند، سعی دارد دیالوگ های گزنده را در قالب طنز بیان کند مانند:” بعد انقلاب اسم همه چی عوض شد؛ روزولت شد مفتح …..”
برخی شخصیتها جایگاه خود را در داستان نیافته اند و عدم پرداخت مناسب آنها، بار اضافه ای را به جریان داستان تحمیل کردهاند و اگر از فیلمنامه حذف شوند، روایت داستان خدشه دار نمیشود. مانند خانم دکتری که برای استقبال از پارسا به فرودگاه می آید . جانبازی که آخرین گلوله جنگ ایران و عراق ، در قفسه سینه اش جا خوش کرده است و یا دختر دکتر پارسا که معلوم نیست چگونه تیله های بازی دوران کودکی پارسا را یافته است و به عنوان هدیه در فرودگاه به پدر میدهد. حتی می توان کل سکانس هایی که در آلمان تصویربرداری شده است را حذف کرد. به جای آن صحنههای بیشتری از خاطرات کودکی و به خصوص خاطراتی که پارسا با مینا دارد، را به تصویر کشید. تصاویری که از کودکی پارسا در فیلم است ، اندک تصاویری از بازیهای کودکانه است که هیچ رابطه خاصی بین پارسا با مینا را بیان نمیکند و تب و تاب آن عشق ، بعد از سی سال، برای مخاطب غیر قابل باور است.
در آخر نکته ای است که نمیتوان گذشت. در کنار این بلبشوی فیلم های با مضامین عشق های مثلثی و مربعی ! و خیانت فیلم های دخترپسری.. آیا برای اکران فیلمی فاخر که دو سیمرغ از جشنواره فجر صید کرده است، امکانات و زمان مهیا نیست؟ آیا پس از دو سال، در چند سینمای محدود، آن هم فقط دو سانس باید به نمایش این فیلم بپردازد؟ ببنید کار به کجا کشیده است که صدای استاد انتظامی هم درآورد و لب به اعتراض گشود.
× تیتر: از دیالوگ های دکتر پارسا در فیلم




دیدگاه خود را ثبت کنید