نقدی بر فیلم یه حبه قند | یک حبه عشق…
آخرین ساختهی میرکریمی، روایت شاعرانهای از فرازوفرود زندگی است که آنرا باید، همچون یک چای تلخ، با یکحبهقند عشق، شیرین کرد. این تمثیل از شعر سهرابسپهری برمیآید: «زندگی جیره مختصریست/ مثل یک فنجان چای/ و کنارش عشق است/ مثل یک حبه قند/ زندگی را با عشق/ نوش جان باید کرد» این فیلم، داستان نوشیدن یک چای تلخ است که باید تلخیاش را با شیرینی یک حبه قند گرفت تا لذت آن را بتوان چشید. یک خانواده که فراز و نشیب زندگی را با آیینها و سنتهایشان دلپذیر میکنند و به پیوندهایشان، طراوت تازهای میبخشند.
فیلم بیان سنتها و رسومی است که استوانهها و پایههای یک خانوادهی ایرانی است. سنتهایی که در غموشادی، انسانهای مختلف را بههم پیوند میدهد. در این مبحث، یونگ از مفهومی بهنام ناخودآگاه جمعی سخن به میان میآورد. از نظر او، ناخودآگاه جمعی میراثی از زندگی انسانهای پیشین است که در حافظه تاریخی انسانها ثبت شده است و وجهمشخصهی یک خانواده، گروه و یا مقوم است. یونگ پس از پرداختن به ناخودآگاه جمعی، اصطلاح کهنالگوها را بهکار میبرد. به باور او، کهنالگوها، افکار غریزی و مادرزادی و رفتارهایی است که انسانها بر طبق الگوهای از پیش تعیین شده، انجام میدهند. به عبارت دیگر، کهنالگوها، تجربیات و رفتارهای پیشینیان است که به ناخودآگاه جمعی یک قوم راهیافته است و در اسطورهها، افسانهها، آیینها و مناسک مذهبی اقوام مختلف نمود پیدا میکنند. ترکیب و پیوند آیینها و سنتهای شادمانی و سوگواری در این فیلم، بیان همین ناخودآگاه جمعی است که با این تمهید به تصویر کشیدهشده است.
یک حبهی قند، شیرین است اما میتواند طعمتلخ مرگ را داشتهباشد. بههمین ترتیب، مرگ که قاصد عزا است، میتواند گشایشی دریک زندگی ایجاد کند. روایت فیلم حرکت از هستی به نیستی و از نیستی به هستی است. روایتی که در حرکت تعریف میشود و همان اصل دیالکتیک هگل است. بر اساس این اصل، یک تز (که در فیلم همانهستی است) به نقیض خود که همان آنتیتز است (نیستی)، تمایل دارد و چون این دو با یکدیگر در تناقض هستند، ترکیب سومی به نام سنتز پدید میآید که این دو را در آن واحد با یکدیگر جمع میکند. این ترکیب هستی و نیستی، حرکت را پدید میآورد و بنیان روایت فیلم براساس حرکت و تقابل تضادها در فیلم است. به غیر از تضاد بنیادین روایت فیلم که همان تجمیع هستی و نیستی میباشد، به دو تضاد مهم دیگر هم میتوان اشاره کرد.
نخست تضاد شادی و غم است. در این باغ، بساط شادی برپا است. تمامی اعضای خانواده، از راهدور و نزدیک در کنار هم جمع میشوند و به شادمانی میپردازند. خانوادهی داماد با هلههله، خنچههای عقد را میآورند و خانوادهی عروس با شادمانی از آنها استقبال میکنند. یک اتفاق، سبب میشود این شادمانی به سوگواری تبدیل شود. باز سنتها و مراسم مختلف به این خانواده یاری میکند تا آلام خود را التیام ببخشند. همان آدمهایی که تصور میشد در شادمانی و پایکوبی استاد هستند، نوحه و سوگ راه میاندازند تا نیمهی دیگر هستی خود را به تصویر بکشند. نمونهی دیگر، دوقلوهای فیلم هستند که وقتی یکی میخندد، آن یکی گریه میکند!
تضادمهم دیگر، تضاد نور و تاریکی است. در طول مراسم، بارها برق این باغ قطع شد و خانواده با چراغنفتی سنتی، روشنایی را به باغ آوردند. انگار سنتهای قدیمی، هنوز راهکارهای خاص خود را دارند و ساکنان باغ، با این تضاد و رویارویی خوگرفتهاند. انگار سرنوشت هم با آنها شوخیاش گرفته است. برق میرود و وقتی همهخواب هستند، برق میآید. عروس که چراغنفتی هارا روشن کرد، وقتی برق میآید، تنها کسی است که بیدار میشود و برقها را خاموش میکند تا کسی بیدار نشود!
انتخاب باغی در یزد برای بسترمکانی روایت فیلم، اتفاقی نیست. نشان دادن بادگیرها، آب و خاک در باغ و آتش همگی بیانگر عناصر اربعه یا عناصر چهارگانه هستند که یونانیان باستان آنها را عناصر سازندهی جهان میدانستند. به عبارت دیگر باغفیلم، در جریان روایت تاثیرگذار است و بهمانند یک شخصیت، ایفای نقش میکند. تمامی هستی و نیستی در این باغ رخ میدهد و انگار بستر تمامی تحولات و رخدادهای این خانواده است.
شخصیتهای فیلم، در روایت جایگاهی یکسان دارند و هرکدامشان سهمی یکسان در پیشبرد روایت دارند. بازیگران با بازیهای یکدست و بهدور از اغراق، تصویر واقعی از یک خانوادهسنتی را میسازند. خانوادهای که در این باغ سکونت دارند، خانوادهای هستند که چهار داماد از چهار سوی ایران دارند. هرکدام از آنها به حرفهای متفاوت مشغول هستند. افراد متفاوتیکه به این میهمانی دعوت شدهاند، با وجود اختلافهای ظاهریشان با یکدیگر، برسر یک سفره مینشینند و درحوادث ورخدادها، همبستگیشان با یکدیگر بیشتر میشود. آدمهایی که حتی در نقش همدیگر هم قرار میگیرند. روحانی که نمیتواند روضه بخواند و کاسبی که روضه میخواند تا مادرزنش به گریه بیفتد. این آمیختگی و همبستگی، یک نوع وحدت در عین تضاد را نشان میدهد و به نوعی آرمانشهری را میسازد که درآن اقوام مختلف، در غموشادی هم شریک هستند.
شخصیت دختر کوچک خانواده، شخصیتی است که انگار شخصیتمحوری فیلم است اما به همان میزان محو است. دختری که میخواهد با کسی که نمیشناسد، ازدواج کند و به جایی سفر کند که حتی زبان آن را هم نمیداند. شخصیتی که همواره تسلیم مصلحت بزرگان است و تسلیم تقدیر است. عروس این خانه، در رویاهای خود غوطه میخورد اما تقدیر لباس سیاه به تنش میکند تا از رویا بهدرآید و واقعیت اطرافش را ببیند. تقدیر برای عروس این باغ، حبهی قندی آورد که اگر طعم آن شیرین نبود، اما برایش تلخ هم نبود.
شخصیت خاندایی با بازی سعیدپورصمیمی یکی از شخصیتهای کلیدی فیلم است. داستان و عکسهای شکار خاندایی، سمبل افتخار این خانواده است و شکوهخاندایی با یکحبهقند به زوال میرود. حبهقندی که مایه سرگرمی خاندایی بود، نقش متفاوتی را برایش بازی میکند و هستیاش را به نیستی، بدل میکند.
روایتفیلم برای ایجاد یک روال نامحسوس دگردیسی هستی در نیستی، از ریتم کندی استفاده کردهاست. استفاده از نماهنگهایی در نقاط عطف فیلم برای برجستهکردن و برانگیختن احساسات مخاطب، بر این کندی ریتم افزوده است. این نماهنگها قرار است پاساژهایی بین فصلهای روایت باشند که وضعیت روایت و نقاط عطف فیلم را برجسته بسازند. این امر سبب میشود که آنچه که در خلال داستان پرداختهشدهاست، بیانتصویری مضاعف بیاید و روایت فیلم را کشدار و خستهکننده بنماید.
پایان فیلم، نوای «توای پری کجایی» از رادیویی پخش میشود که قاسم آن را تعمیر کردهاست تا صدای دل قاسم را عروس فیلم بشنود. تا بفهمد یک حبهی قند، اگر برای خاندایی تلخ بود، برای او طعم شیرین عشق را میدهد.
منتشر شده در روزنامه شرق – آذر 1390







دیدگاه خود را ثبت کنید