نقدی بر فیلم جدایی نادر از سیمین | سیاهچالهی قضاوت
برخی اوقات، انسان در موقعیتهایی قرار میگیرد که باید قضاوت کند و با یک قضاوت، وضعیتخودشان و دیگران را تغییر میدهند. برخی اوقات انتخابی کوچک، تغییروضعیتهای بزرگ در پیدارد. برخی اوقات، آدمباید در تنهایی خویش زار بزند تا بفهمد که چهکردهاست؟ «جدایی نادر از سیمین» روایت تمام دلمشغولیها و هراسهای انسانها از قضاوت است. انسانهایی که هنوز شرافتشان رنگ نباخته است و پشت هر رفتاری، کرداری دارند که آنها را به مخمصه میکشاند و کوچکترین رفتاری را زیرذرهبین خود میگذارد.
داستان فیلم، داستان سادهای است. سیمین میخواهد ایران را ترک کند و نادر بهخاطر بیماری پدرش نمیتواند او را همراهی کند و سیمین تقاضای طلاق میکند. یک داستان معمولی و تکراری که هر روز مشابه آن، در دادگاه خانواده تکرار میشود. این قضیه دو جنبه دارد. جنبهی نخست قضیه، رویکرد کارگردان است که با دستمایهقرار دادن یک داستان معمولی، پیچیدگیهای زندگی را به مخاطب خود میفهماند و نشان میدهد در پس اتفاقات ساده و کوچک، چه دنیای پیچیدهای از قضاوتها نهفته است و بارسنگین هستی، را به انسان یادآور میشود.
وجهدوم این مسئله از زاویه دید مخاطب است. داستانی معمولی که سبب همذاتپنداری مخاطبان با شخصیتهای فیلم میشود. با فروپاشی آنها، مخاطب در خود فرومیریزد و برای مخاطب، این اتفاق، یک اتفاق ساده نیست.
شخصیتهای فیلم، به مبانی اخلاقی خود پایبند هستند. آنها زندگی خود را برطبق اصولی که تعریف کردهاند، پیش میبرند. نادر و سیمین با ترمه دخترشان صادق هستند و رویهشان این است که همواره باید سمت و سوی حقیقت را گرفت. هرکس که از سوی دادگاه فراخوانده میشود و از آنها میپرسد که چه بگوید که به آنها آسیبی نرسد، آنها ازش میخواهند که حقیقت را بگوید. از آن سو راضیه و شوهرش به مبانی اخلاق سنتی پایبند هستند. برای آنها هنوز مفهوم گناه، حلال و حرام مطرح است و نسبت به آن حساس هستند. راضیه برای کوچکترین کاری – مانند شستن پدر پیر نادر – به دفتر مرجعتقلیدش زنگ میزند و از آنها میپرسد که آیا این کار جایز است یا خیر؟ برای او مهم است که زندگیاش با حرام آمیخته نشود.
هیچکدام از شخصیتهای فیلم، وجه منفی پررنگی ندارند. حتی شوهر راضیه که رفتارهای تندی دارد، از واقعیت قضیه خبر ندارد و بر اثر تجربیاتش،، به تمامی افراد بدبین است و تصور میکند که همه میخواهند حقوقش را پایمال کنند. این نکتهی مهم فیلم است که قهرمان و ضدقهرمان ندارد. تمامی شخصیتهای فیلم، آدمهای معمولی از همین جامعه هستند که درگیر یک داستان معمولی میشوند. شخصیتهایی که مخاطب میتواند خودش را جای یکی از آنها بپندارد.
فیلم این شخصیتها را در وضعیتسادهای قرار میدهد. که هرقدر روایت فیلم به جلو میرود، پیچیدگی آن بیشتر آشکار میشود. وظیفه راضیه، نگهداری از پدرپیرنادر باشد. اتفاقی میافتد و او خانهرا ترک میکند. نادر وقتی به خانه برمیگردد، پدرش را میبیند که بر روی زمین افتادهاست. حال پدرش بسیار بد است و او بسیار نگران میشود. وقتی راضیه به خانه برمیگردد، نادر که عصبانی است، او را از خانه بیرون میکند. راضیه به زمین میافتد و بچهاش سقط میشود. یک اتفاق، شخصیتهای فیلم را در تقابل هم قرار میدهد. وضعیت تقابل این دو خانواده، سبب بزرگنمایی جزئیات بیاهمیت یک اتفاق میشود و هرکدام از انها باید در پیشگاه قاضی – یا مخاطب! – روایت دقیق خود را از حادثه بگویند.
هر کدام از این دوخانواده، درلایه نخست روایت، با خانوادهی دیگر درگیر است. در لایهزیرین مسئله، هرخانوادهای با خودش درگیر میشود. نادر با خودش، سیمین و ترمه درگیر میشود و راضیه هم با خودش و شوهرش. این درگیری دوم، به مراتب ویرانگرتر از درگیری اول است. هردو خانواده در دقایقی کوتاه، محضرقاضی، باهم درگیر میشوند اما آنها درخانهی خودشان و در تمام لحظاتشخصی خود، دچارخوددرگیری میشوند. زارزدن نادر هنگام شستن پدرش و نگاههای پرسشگر ترمه به پدرش از این سو و اضطرابهای راضیه از سویدیگر بیانگر این قضیه هستند.
چالش دیگری که در این فیلم مطرح میشود، بحث دخالت مصلحت در قضاوت است. نادر وقتی در مخمصه استدلالهای دخترش قرار میگیرد، میگوید «من اگر میگفتم که میدانم راضیه باردار است، به یک تا سهسال زندان محکوم میشدم. آن وقت در این مدت چه بر سرتو میآمد؟» این نوع پاسخ بر مبنای اخلاقی خاصی استوار است. در این وضعیت، فرد تلاش میکند چیزی که برایش مهم است و نگران آن است، را مشخص کند، سپس مبانی اخلاقی خویش را بر مبنای آن تنظیم میکند. در مقابل این استدلال، میتوان پرسش مطرح کرد که آیا فرد میپسندد دیگری نیز با همین رفتار را با خودش انجام بدهد؟ «این استدلالی است که سیمین برای نادر آورد و از او خواست خودش را جای راضیه و شوهرش بگذارد. این بحث، مسئله سازگاری صرف است. وقتی فرد تصدیق میکند که درشرایط مشابه، دیگران نباید آن کار را انجام بدهند، این برای آن فرد یک الزاماخلاقی پدید میآورد.
یکی از ایراداتی که برخی به روایتفیلم وارد میدانند، استفاده از اصلغافلگیری است. آنها براین باورند که در پیشگاه قاضی –مخاطب- روایت باید شفاف به پیش رود تا قضاوت مخاطب به چالش کشیدهبشود. در هر قضیهای همواره زوایایی است که تاریک میماند و و شاید هم هیچگاه فاش نشود؛ این امر پاشنهی آشیل قضاوت است. هر شخصیتی برای خود رازی دارد که روایت او را وادار میکند آن را بیان کند. مخاطب تصور میکرد نادر از بارداری راضیه آگاهی ندارد اما روایت بهگونهای پیش رفت که نادر دریک واکنش ناخودآگاه عصبی و در بنبست استدلالهای دخترش، به این قضیه اعتراف کرد. ازآنسوی قضیه، واقف شدن راضیه به حرامبودن پولشبههدار سبب آشفتگی راضیه و اعتراف او به تصادف شد. این نکته بازی روایت با مخاطب است تا مخاطب بداند هر اتفاق، زوایاییدارد که سبب تغییر نگاه قاضی میشود. فارغ از این بحث، مسئلهی فیلم نتیجهی قضاوت نبود بلکه روایت برآن بود تا قضاوتکردن را به چالش بکشد. فیلم، شخصیتها و مخاطبش را در وضعیتی قرار میداد که ناچار به قضاوت بشوند و آنها را در آن سیاهچاله تنها میگذاشت. هیچ نوری به این سیاهچاله نمیتابد و انسانها محکوم به زیستابدی در این سیاهچالهاند.
منتشر شده در ستون “قاببیستونهم” در صفحهی ۹ روزنامهی “روزگار ” (27/۱۱/1389)







دیدگاه خود را ثبت کنید