سعید احمدی پویا
  • خانه
  • وبلاگ برداشت
  • وبلاگ اشاره‌گر
  • درباره من
  • ارتباط با من
  • رزومه
  • English
  • Menu

نقدی بر کتاب یک هفته در فرودگاه | به کجا چنین شتابان…

مهر 12, 1399/0 دیدگاه /در برداشت, کتاب /توسط سعید احمدی پویا

 

«در رفتن هر هواپیمایی به جایگاه مخصوصش، رقصی طراحی شده می‌دیدی. راهرو مسافران جلو می‌آمد و دهان لاستیکی‌اش را در بوسه‌ای مردد به در جلو چپ می‌چسباند. یکی از پرسنل زمین به پنچره ضربه می‌زد، همکار داخل قفل هوا را آزاد می‌کرد و دو نفر سلام و احوال پرسی سردستی یی با هم می‌کردند، از آنکه ممکن است آدم بین دو کارمند اداری ببیند که بعد از ناهار سرمیز‌هایشان برگشته‌اند، نه ثنا و ستایشی که پس از پایان یک سفر یازده هزار کیلومتری در سوی دیگر زمین انتظار می‌رود. با این حال طی صدسال آینده خوش آمدگویی احتمالا گرم‌تر از این نخواهد بود.»

این نگاه آلن دوباتن است به اتفاقی که هر روز در تمام فرودگاه‌های جهان تکرار می‌شود و همه آن را می‌بینند و از کنارش رد می‌شوند. «یک هفته در فرودگاه» دیدن دوباره همین اتفاقات تکراری و روزمره است از زاویه دید آلن دوباتن. نویسنده‌ای که تلاش می‌کند در پس این اتفاقات، نکته‌های فراموش شده را پیدا کند و به مخاطبش یادآوری کند.

دوباتن برخلاف اکثر مردم، دوست دارد که هواپیمایش تأخیر داشته باشد تا بتواند وقت بیشتری را در فرودگاه بگذراند. به او پیشنهاد می‌شود که تا یک هفته میهمان ترمینال شماره‌ پنج فرودگاه «هیثرو» باشد و در حضور مسافران و کارکنان، کتابش را بنویسد. اینکه دنیای تجارت نیم نگاهی به ادبیات داشته باشد و بخواهد بر روی ادبیات سرمایه گذاری کند، بسیار دور از ذهن و غریب است. خود دوباتن هم از این پیشنهاد شگفت زده شده و برایش جالب است که یک شرکت چندملیتی به جایگاه ادبیات در ذهن مخاطبانش پی برده است. از سوی دیگر، نویسندگان همیشه با دیده‌ی تردید به صاحبان صنایع می‌نگرند و همواره در فعالیت‌های صنعتی و تجاری، به دنبال ردپاهایی هستند برای اثبات دوری صاحبان صنایع از اهداف متعالی بشر و اینکه آن‌ها به خاطر کسب سود بیشتر، دغدغه‌های انسانی، محیط زیست و… را به هیچ می‌انگارند. البته همواره این نگرانی هم وجود دارد که تصور کارفرما از نویسنده، خلق اثری تبلیغاتی باشد و نویسنده اعتبار ادبی خویش را قربانی یک پروژه تبلیغاتی بکند. برای همین است که اگر کارفرما دغدغه ادبیات نداشته باشد و به ادبیات به چشم یک وسیله نگاه کند، این همنشینی ادبیات و صنعت، فرجام خوشی نخواهد داشت.

 

 

با تمامی این اما و اگر‌ها، دوباتن این پیشنهاد را پذیرفت و یک هفته در فرودگاه «هیثرو» زندگی کرد و به زندگی جاری در فرودگاه را از زاویه دیگر نگاه کرد و به عبارت دیگر از فرودگاه برای ما آشنایی زدایی می‌کند. فرودگاهی که برای ما بسیار آشنا و معمولی است، از نگاه دوباتن برای ما، دوباره از نو تعریف می‌شود. صفحه‌های نمایش که پرواز‌ها را اعلام می‌کنند، مفهومی تازه پیدا می‌کند. صفحه‌هایی که با سرعت آن‌ها را نگاه می‌کنیم که از ساعت پروازمان مطمئن بشویم، حال برایمان وجود امکاناتی بی‌‌‌نهایت را تداعی می‌کند. نشان می‌دهد که چقدر آسان است که بلیط بگیریم و در عرض چند ساعت به نقطه‌ای از دنیا برویم که هیچ قرابتی با آن‌ها نداریم و آن‌ها هم هیچ‌شناختی از ما ندارند. نشان می‌دهد که چقدر دنیا کوچک شده است که اسامی شهر‌ها در کنار هم ردیف شده‌اند و انگار به هم چسبیده‌اند و فقط عزمی می‌خواهد برای کشف ناشناخته‌ها.

وقتی گیت پرواز بسته می‌شود و مسافری دوان دوان خود را به گیت می‌رساند و هزار خواهش و التماس می‌کند که برای او کارت پرواز صادر شود و نمی‌شود؛ مسافر داد می‌زند و اعتراض می‌کند. دوباتن به یاد رساله‌ی سنکا، فیلسوف رومی می‌افتد به نام «در باب خشم» و نظریه‌اش که علت ریشه‌ای خشم، امید است. از نظر دوباتن، عصبانیت آن مسافر، ریشه در خوشبینی او دارد و اینکه ما به اندازه‌ی کافی برای استیصال‌های ذاتی جهان آمادگی نداریم. وقتی برای از دست دادن پرواز، فریاد می‌زنیم، به معنای آن است که ساده لوحانه اعتقاد به جهانی داریم که در آن هیچ کس پروازش را از دست نمی‌دهد و همیشه پایان خوشی برای همه‌ی امور تصویر شده است.

 

 

کارت پرواز که بگیریم، حال نوبت سروکله زدن با کارکنان حراست فرودگاه است. اکثر مسافران از این بخش متنفر هستند و همیشه خود را در معرض آزار حراست می‌بینند. دوباتن، کارکنان حراست را مانند نویسنده‌های جنایی می‌داند:

کارکنان حراست هم مثل نویسنده‌های جنایی به این خاطر دستمزد می‌گیرندکه زندگی را کمی پرماجرا‌تر از حالت عادی‌اش تخیل کنند. دلم برایشان می‌سوخت که هر لحظه از کارشان باید گوش به زنگ باشند و دائم آماده‌ی واکنش دادن به بعید‌ترین احتمالات، احتمالاتی که در سطح جهانی شاید فقط هر یک دهه یک بار اتفاق بیفتد…

به طور قطع کتاب فروشی مستقر در فرودگاه، نمی‌تواند از چشم یک نویسنده پنهان بماند. اما دوباتن به جای دیدن کتاب فروشی، به طرح جلدهای کتاب‌های پرفروش نگاه می‌کند که اکثر آن‌ها به لکه‌های خون آغشته است و نتیجه می‌گیرد که طیف وسیعی از مسافران تمایل دارند در بالای زمین بترسند تا فراموش کنند ترس از سقوط، ترس از مقصد و ترس از عدم موفقیت در کارهایی که در مقصد دارند.

برای انتظار مسافرین ویژه در فرودگاه، اتاقی طراحی شده به نام اتاق «کانکورد» که خدمات ممتازی را ارائه می‌دهد: مبلمان چرمی، شومینه، حمام‌های مرمر، سالن ماساژ، مانیکوریست، بشقاب‌های خاویار و….. میهمانان این تالار، فقط وراث ثروت و قدرت نیستند، بلکه میانشان آدم‌های معمولی هم هستند که چگونگی کار و تجارت در دنیای اینترنت و بازارهای مالی را فهمیده‌اند و با هوش و پشتکار خودشان، بر مبل‌های این تالار تکیه زده‌اند. دوباتن عقیده دارد که خالقین اتاق «کانکورد» با دقت به تقلا‌ها و نیازهای بشر پاسخ گفته‌اند. او از آدام اسمیت نقل می‌کند که در پاسخ به چرایی تقلاهای بشر برای کسب ثروت و قدرت، به این پاسخ می‌رسد که ما دوست داریم «دیده شویم و مورد توجه قرار گیریم که با همدردی و مقبولیت و اعتماد به نفس مورد توجه قرار گیریم.»

و اما پرواز. ترس از سقوط، همواره برای تمامی انسان‌ها وجود داشته است و در این وضعیت خودش را به مرگ نزدیک می‌داند. زوجی که شب قبل پروازشان دعوای مفصلی کرده‌اند, حال در پرواز کنار هم نشسته‌اند و حاضر نیستند با هم کلمه‌ای سخن بگویند؛ با کوچک‌ترین دست انداز هوایی و تکان شدید هواپیما, دست‌هایشان را چنان در دست هم می‌فشارند که انگار تمامی لحظات زندگیشان سرشار از عشقی سوزان بوده است. انگار باید حادثه‌ای مرگبار پیش بیاد تا چیزهایی که در زیر غبار زندگی روزمره دفن شده‌اند، بیرون بیایند و ما داشته‌هایمان را کشف کنیم.

 

 

و فرود. هنگام خروج از هواپیما، حتی تنها‌ترین آدم‌ها هم آرزو دارند که کسی در تالار خروج، منتظرشان باشد. حتی اگر مطمئن باشیم کسی نمی‌آید، آرزو می‌کنیم کسی بیاید و ما را شگفت زده کند و این است بازی فرودگاه با جان و روان آدم.

شاید بهتر است کمی درنگ کنیم و بر صتدلی‌های فرودگاه بنشینیم؛ شاید به نتیجه آلن دوباتن برسیم:

آژانس‌های مسافرتی اگر عاقل‌تر بودند به جای اینکه بپرسند می‌خواهیم کجا برویم, می‌پرسیدند امیدواریم چه چیزی را در زندگیمان تغییر دهیم.

«یک هفته در فرودگاه» نوشته‌ی آلن دوباتن، ترجمه‌ی مهرناز مصباح، انتشارات «به‌نگار»

 

این مطلب در صفحه 16 روزنامه اعتماد شماره 2828 مورخ 27 آبان 1392 منتشر شده است.

 

اشتراک این مطلب
  • اشتراک در Facebook
  • اشتراک در Twitter
  • اشتراک در Pinterest
  • اشتراک در Linkedin
https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/یک-هفته-در-فرودگاه.png 260 400 سعید احمدی پویا https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/final-logo.png سعید احمدی پویا2020-10-03 15:26:452020-10-03 15:26:45نقدی بر کتاب یک هفته در فرودگاه | به کجا چنین شتابان...
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × چهار =

دسته‌ها

  • اشاره‌گر
    • اینشورتک
    • بانکداری و پرداخت الکترونیک
    • فناوری اطلاعات
    • مدیریت کسب‌و‌کار
    • هویت دیجیتال
  • برداشت
    • تئاتر
    • فیلم
    • کتاب

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت
Loading

آخرین مطالب برداشت

  • نقدی بر نمایش آناکارنینا | دعوت به یک دوئل در نیمه‌شبآبان 21, 1399 - 8:22 ب.ظ

      «عشق‌ورزیدن کافیست، آن‌گاه همه‌چیز لذت‌بخش است.» لئو تولستوی، دفترهای خاطرات، ۱۹۱۰ عشق، پیچیده­ترین مضمون بشری است که دستمایه داستان­های بسیاری شده است. آنا کارِنینا  رمانی است از لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی که به عشق­ورزیدن از زاویه دیگر پرداخته است. از زاویه­ای که شاید عدم تعهد و پایبندی به خانواده و خیانت معنا شود؛ عشقی […]

  • نقدی بر نمایش بالاخره این زندگی مال کیه؟ | دشواری یک «حق انتخاب»آبان 21, 1399 - 8:16 ب.ظ

      «تصمیم گرفتم زنده نمونم» چالش نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» با این دیالوگ آغاز می‌شود. هریسون، استاد دانشگاه و مجسمه سازی است که در یک سانحه رانندگی، قطع نخاع شده است و از گردن به پایین فلج شده است. او که دیگر امیدی به بهبودی کامل ندارد، تصمیم می‌گیرد روند درمانش را متوقف […]

  • نقدی بر نمایش دولیتر در دو لیتر صلح | حیف حیفآبان 21, 1399 - 8:11 ب.ظ

      حیف، حیف… این مرثیه‌ای است که بازیگران زن نمایش «دولیتر در دو لیتر صلح» با صدای بلند فریاد می‌زنند و ضجه می‌زنند. مرثیه آدم‌هایی که زیر خاک خوابیدند و آنها زنده ماندند تا تقاص خون آن‌ها را پس بگیرند. پیروزی برای آن‌ها، در ریختن خون طرف مقابل تعریف شده است و تا خون دشمن […]

© کپی رایت – سعید احمدی‌پویا

نقدی بر کتاب هنرمندی از جهان شناور | روزهایی با طعم پرتقال... نقدی بر کتاب در جستجوی فردی | گذشته‌ای که نگذشت…...
رفتن به بالا