نقدی بر کتاب امشب نه شهرزاد | سینما و دیگر هیچ!
رمان «امشب نه شهرزاد…»، اولین رمان حسینیعقوبی است که به هزارتوی روابط انسانی میپردازد. قصهی آدمی است که در بحران روابطش با دیگران، به شهرزاد دیجیتالیاش (دستگاه دیویدی) پناه میبرد و ازش میخواهد که هر شب مرهم دردهایش باشد. شخصیت داستان، آدمی است که با سینما زندگی میکند و با دیالوگها و صحنههای فیلمهای محبوبش، صبح را به شب میرساند. این شخصیت، که به تازگی همسرش را از دست دادهاست و در یک گیجی و خلا فرورفته است؛ این بستر، دستمایه نویسنده است تا شخصیت داستانش، را به سفری اودیسهوار به به میان آدمها و گروههای مختلف برود. گروههای ادبی و هنری که هر کدام مسلک خاص خود را دارند و شخصیتداستان، با رفتن به میان آنها، از درون آنها را به نقد میکشد و ساختار روابط انسانی در این ارتباطات را به چالش میکشد. روابطی که از بن و ریشه پوسیدهاست و فقط ظاهر دلفریب و فرهیختهای دارند.
امیرحسین، یک منتقد فیلم است که با فیلمهایش روزگارش را سپری میکند. همسرش را در پی یک تصادف رانندگی، از دست دادهاست. روزحادثه، همسرش از او خواسته بود تا برای خانه خرید کند و او حوصله نداشتهاست. همسرش، برای آن خرید، از خانه بیرون میرود و آن سانحه برایش پیش میآید. امیرحسین دچار عذابوجدان میشود و خود را در مرگ همسرش مقصر میداند. این امر، سبب میشود که کارش را رها کند و در خانه گوشهنشین شود و با فیلمهایش، لحظات خود را سپری کند.
امیرحسین، برای رهایی از این بحران، به نوشتن خلاصهی فیلمهای موردعلاقهاش میپردازد. نویسنده، با این تمهید داستان فیلمهای موردعلاقهاش را به داستان خود وارد میکند و هوشمندانه فیلمهایی انتخاب میکند که داستانشان در خدمت خطروایی داستان باشند و مسئلهی اصلی داستان را بسط بدهند. بهرهگیری از این خردهداستانها، برای بیان مسئلهی شخصیت، میتواند نقطهی ضعفی برای داستان باشد. از زاویهی دیگر، هر داستان و اثر ادبی، از افسانهها، اسطورهها و داستانهای دیگر بهره میجوید و این ابتکار جالبی است که شاکله این داستان، بر اساس داستان فیلمها استوار شدهاست. اما در اینجا اشکال دیگری هم مطرح میشود. روایت یک شاهکار سینمایی در چند خط، چقدر میتواند به خط روایی اصلی داستان کمک کند. شاید بهرهگیری از یک صحنه یا سکانس این آثار، میتوانست ایدهی بهتری برای بسط و گسترش مسئلهی اصلی داستان باشد؛ همچنین سبب میشد خرده داستانهای بسیار، مخاطب را از خط اصلی داستان منحرف نکند.
خردهداستانهایی که در این رمان وجود دارد، بسیار بیشتر از ظرفیت یک رمان صدو هفتاد صفحهای است. به غیر از داستان فیلمها، ما با شخصیتهای متعدد مواجه هستیم که هر کدام داستان خود را دارند. تمام این داستانها، مضمون مشترکی دارند. همهی آنها به بحران در روابط انسانی و در روابط بین یک زوج اشاره میکنند. شخصیتهای این رمان، همگی در روابطشان دچار سوءتفاهم شدهاند و به بنبست رسیدهاند. ایدهآل ترین این رابطهها، رابطه امیرحسین و همسرمرحومش است که بارها به این نکته در داستان اشاره میشود که رابطهشان به روزمرگی رسیدهبود وگرنه دلیلی نداشت که آن روزبارانی که حادثه رخ داد، امیرحسین خواستهی همسرش را اجابت نکند. تعدد این شخصیتها و روابط، یک فضای بحرانزدهای را میسازد که انگار هیچ رابطهای به کمال مطلوب نمیرسد و عاقبت همهی آنها، به خیانت و جدایی ختم میشود. شخصیتهایی در این داستان خوش هستند و زندگی میکنند که هیچوقت به وصال نرسیدهاند و در داستانهای عاشقانهشان غرق هستند. کاظم، پسردایی امیرحسین، یک نمونه از این شخصیتها است. کاظم که خشکشویی دارد، در پس هر برخورد اجتماعی، برای خودش داستانها میسازد و با همین داستانها زندگی میکند.
تعدد شخصیتها و داستانهایشان، سبب میشود که پرداخت بسیاری از این شخصیتها ناقص باشد و هر کدام در چند صفحه حضور پیدا میکنند و داستانی را روایت میکنند که خود ظرفیت داستانی مستقل را دارد. تنها تمهید نویسنده برای ارتباط این شخصیتها و توجیه حضورشان در داستان، تصادف و اتفاق است. عامل «تصادف» در این داستان نقش پررنگی دارد. برخی اوقات آنقدر در اینباره اغراق میشود که مخاطب دلزده میشود. به عنوان نمونه در جایی از داستان، امیرحسین برای دوستش شهاب تعریف میکند که شب قبل نتوانسته فیلم «فنخواب» میشلگوندری را ببیند و شهاب از داخل داشبورد ماشین، نسخهناین این دیویدی را درمیآورد و به امیرحسین میدهد تا ببیند!
آدمهایی که در این فضای بحرانزدهای زندگی میکنند، همه به قشر فرهیخته جامعه تعلق دارند. همهی آنها دغدغهی انتشارمجله و جلسات ادبی و هنری را دارند. همهی آنها در پس خواستههای فرهنگی خویش، نیتهای شومشان را دنبال میکنند. همهی آنها، ادعای فرهیخته بودن دارند اما از این فرهنگه هیچ نشانی ندارند. به عنوان نمونه، یکی از شخصیتها عنوان میکند ایدهی فیلمکوتاهش را فروغفرخزاد در خواب به او الهام کردهاست! حتی خود شخصیت اصلی داستان، که ادعا میکند نمیتواند سوگ همسرش را فراموش کند، در برخورد با زنان دیگر، بسیار غیراخلاقی برخورد میکند. یکی از نقدهای محتوایی که به این رمان وارد است، نگاه سیاه و سفیدی است که مجامع ادبی و هنری دارد و هیچ نقطهروشنی در آن نمیبیند. این نگاه، در تمامی خردهداستانها وجود دارد و شخصیتهای داستان از آن متاثر میشوند.
از نظر ساختاری، این رمان ضعف بارزی دارد. تا اواسط داستان، نام شخصیت و مسئلهاش مشخص نمیشود. نویسنده، شخصیت را متاثر از سوگی میداند اما داستان این سوگ برای مخاطب، تا صفحهی ۶۸ بیان نمیشود. این شخصیت در سوگ همسرش است و حتی به خاطر مرگش عذاب وجدان دارد اما فقط یک شخصیتسوگوار در داستان دیده میشود. تا صفحهی ۲۸، خبری از این همسر و خاطرات مشترک نیست. در کل داستان، شاید تنها چند خاطره کوتاه مشترک تعریف میشود که نمیتواند چگونگی روابط امیرحسین و همسرش را بسازد. این نکتهای است که در ذهن مخاطب چالش ایجاد میکند که چرا در این یادآوری خاطرات و این کشمکشهای ذهنی، جای معشوق از دسترفته خالی است و حضور پررنگی در این خاطرات ندارد.
ایده این داستان، برای هر علاقمند سینمایی جذاب است. اینکه هر فیلمبازی خودش را در این داستان میبیند و با فیلمهای محبوبش زندگی میکند. در ابتدای داستان یک افسانهی سرخپوستی نقل میشود. در این افسانه، مردی که همسرش را از دست دادهاست، هرشب، سرقبر زنش برای روح او قصهای تعریف میکند. شبهزارم، روح زنش در قالب جسمی جدید حلول میکند. بیان این افسانه در ابتدای داستان و نوشتن خلاصه فیلم عشقسگی، شروع بسیار جذابی برای این رمان است. افسوس که هرچقدر داستان جلو میرود، توقعی که داستان در ابتدا ایجاد میکند، پاسخی در خور نمییابد و این حسرت برای مخاطب عاشق سینما باقی میماند که چرا این ایدهناب، نتوانست به آن پرداخت شایسته برسد.
این مطلب در صفحه ۴ روزنامه شرق شماره 1174 مورخ 11 بهمن 1389 منتشر شده است.







دیدگاه خود را ثبت کنید