کسی یک کرگدن ارزان نمیخواهد؟
تحلیلی بر نمایشنامه و تئاتر «کرگدن» نوشتهی اوژن یونسکو به کارگردانی فرهاد آییش
نمایشنامه “کرگدن” مشهورترین و مهمترین اثر اوژن یونسکو است که یکی از آثار شاخص تئاتر پوچی یا تئاتر ابزورد ” Le Théâtre de l’Absurde ” شناخته میشود. این گونه از تئاتر متاثر از مکتب اگزیستانسیالیسم است و به موضوعاتی از قبیل مرگ، پوچی زندگی و گناه میپردازد. نکته قابل تامل درابن گونه، ترسیم مفهوم “پوچی” و نشان دادن فراگیریاش در جامعهبشری است. نویسندگان این گونه مانند ساموئل بکت، ژان ژنه، یونسکو و … اضمحلال “اصالت” در دنیای مدرن را به تصویر کشیدهاند و تهیشدن زندگی از “معنا” را نتیجه این روند میدانند.
کافکا در دنیای ادبیات با تبدیل انسان به حشره ، از دست رفتن معنای “انسانبودن” را بیان میکند. در دنیای تئاتر هم یونسکو انسانهای نمایشنامهخود را به کرگدن تبدیل میکند تا استحاله و مسخ آنان را نشان دهد. دو تفاوت باریک میان حشره کافکا و کرگدن یونسکو وجود دارد. نخست در “مسخ” گرهگوار سامسا، ناخواسته حشره میشود در حالیکه در “کرگدن” ، افراد خواسته به کرگدن تبدیل میشوند . تفاوت دوم، گرهگوار از وضعیت خود ناراحت و ناراضی است ، در حالی که کرگدنهای یونسکو شادمانه، به این سو و آن سو میروند و از این فرایند شادمان هستند. شاید بتوان به استناد این دو دلیل بتوان گفت دنیای ترسیمشده توسط یونسکو، به مراتب دهشتناکتر از جهان کافکا باشد . گرهگوار وقتی در پایان “مسخ” میمیرد، همه نفس راحتی میکشند و به زندگی انسانها ادامه مییابد اما در کرگدن، در کرگدن، تنها کسی که کرگدن نمیشود، “برانژه” است. همه کرگدن شدهاند و اگر “برانژه” از بین برود، نسل انسان منقرض میشود و کرگدنها به خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه میدهند. اگر چه در مضمون، هر دو اثر، یک چیز رابیان میکند و انسانهای “مسخ” هم حشرههایی به ظاهر انسان هستند، اما بیان تصویری “کرگدن” ، خوفناکتر است و انقراض نسل بشر را آشکارتر بیان میکند. این “پوچی” و عدم امید به آینده، شاخص بارز آثار این سبک است .
نکته جالب این نمایشنامه انتخاب “کرگدن” از میان حیوانات مختلف است. کرگدن حیوانی است که پوستش خاکستری رنگ و پر از برآمدگی است. بر روی بدنش چینهایی دیده میشود. این چینها به شکلی هستند که پنداری این جانوران زره به تن دارند. در این نمایشنامه، کرگدن در دومین حضورخود، گربهای را میکشد و قدرت خود را به نمایش میگذارد . با این تفاسیر میتوان فهمید که کرگدن، نماد “قدرت” است. قدرتی که در ذات خود ویرانگراست و هیچ مهاری را برنمیتابد. وبر ، در تعریف واژه “قدرت” می گوید: «احتمال اینکه در یک رابطه اجتماعى، فردى در موقعیتى قرار گیرد که بتواند اراده خود را، به رغم مقاومت اعمال کند، صرف نظر از اینکه چنین احتمالى بر چه بنیانى متکى است، قدرت نام دارد. »
ژان در گفتگو با برانژه میگوید:” راستش من از مردم نفرت ندارم. نسبت بهشان بیاعتنا هستم. بهتر است بگویم ازشان اقم میگیرد. باید مواظب باشم که سر راهم قرار نگیرند که خردشان میکنم.” اگر چه راسل قدرت را به معنای پدید آوردن آثار مطلوب تعریف میکند و فوکو نیز هر رابطهٔ اجتماعی، را قدرت میداند اما در نمایشنامه کرگدن بهگونهای “صدایپای قدرت” به تصویر کشیده میشود که با تعریف وبر از قدرت تطابق دارد.
تمام تلاش یونسکو از تصویر قدرت خود “قدرت” نیست. به عبارتیدیگر در اینجا “کرگدنها” مهم نیستند، بلکه “کرگدنیسم” مورد بررسی قرار میگیرد. “کرگدنیسم” را که میتوانیم به “شیفتگی قدرت” تفسیر کنیم، مقولهای است که به صورت بالقوه در افراد وجود دارد. در پردهاول، ژان که از دیدن کرگدن متعجب شدهاست، خطاب به برانژه میگوید:” کرگدن! نمیتوانم قبول کنم! … تا به حال شنیدهشده که یک کرگدن به آزادی وسط شهر بگردد. این باعث تعجب نمیشود؟ نباید بهش اجازه میدادند!” و وقتی در پردهدوم، خودش در حال کرگدن شدن است، میگوید:”من بهت میگویم آنقدرها هم بد نیست! تازه کرگدنها هم مخلوقاتی هستند عین ما” تمام مردم شهر همین وضعیت را دارند. همه آنها ، وقتی برای اولین بار کرگدن را میبینندد، فریاد میزنند:” وای کرگدن!” اما در انتهای نمایش، همه کرگدن میشوند. از افراد عادی تا روشنفکر . از بقال تا منطقدان. این همهگیری و تعمیمیافتگی، به بالقوه بودن میل به قدرت در آدمها اشاره دارد . یونسکو در اینباره میگوید:« مردم به خودشان اجازه میدهند که ناگهان مورد هجوم یک دین، یک نظریه، یا یک توهم قرار بگیرند. در این وضعیت، مردم دیگر حرفتان را نمی فهمند و دیگر نمیتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید. انسان احساس میکند که با کرگدنها همصحبت شده است. آنها ، شما را با وجدان آسوده خواهند کشت. تاریخ یک ربع قرن گذشته را نگاه کنید. انسانهایی که این چنین مسخ میشوند، تنها به کرگدن شبیه نمیشوند بلکه به واقع کرگدن میشوند.»
یونسکو، بیشتر طبقه مرجع و روشنفکر را مورد بررسی و کنکاش قرار میدهد. ژان ، کاراکتر روشنفکرانی است که روشنفکری خود را با صدای بلند در همهجا اعلام میکنند و به آن فخر میفروشند و چون به خلوت میروند، به گونهای دیگر رفتار میکنند. ژان ، برانژه را به سبب مشروبخواری و بی مبالاتی مورد نقد قرار میدهد اما خود با دوستش در آبجوفروشی، قرار میگذارد. دستهای دیگر، روشنفکرانیهستند که فقط حرف میزنند اما حرفهایشان هیچ سودی به حال بقیه ندارد و هیچ گرهای را نمیگشاید. منطقدان نماد این دستهاست. او آنچنان سر قضیه کرگدن با الفاظ و واژهها بازی میکند، که کسی آخر نمیفهمد منظور او چه بودهاست. دسته دیگر روشنفکران، کسانی هستند که آنقدر دوست دارند که روشنفکر باشند، که مقلد محض میشوند. آقای پیر ، نمونهبارز اینگونه از روشنفکران است. او آنقدر شیفته منطقدان است، که انکار بدیهیات از سوی منطقدان را به عنوان منطق میپذیرد و سعی میکند مانند او رفتار کند. بخش دیگر، روشنفکرانی هستند که معتقد هستند برای آنکه بتوانند بر تودهها تأثیر بگذارند باید همرنگ و همشکل تودهها بشوند. دودار، نماینده این دسته در توجیه پیوستنش به کرگدنها میگوید:” من روشنفکریم را حفظ میکنم. کامل کامل. اگر جایی برای انتقاد باشد، بهتر است از داخل انتقاد کنیم تا از خارج. من آنها را ترک نمیکنم.” اما روشنفکرانی دیگری هم هستند که توهم توطئه دارند و بسیاراحساساتی و شتابزده عمل میکنند و به هیچچیز اعتماد ندارند. افکارشان در گذشته مانده است و بهروز نمیشوند. به عنوان مثال، هنوز در فکر مبارزه با نژادپرستی هستند. بوتار که یکی از این قماش بود، در انکار وجود کرگدن میگوید:”من به روزنامهنویسها اعتقاد ندارم. همهشان دروغگو هستند. من میدانم به چیز اعتماد باید کرد . من هیچی را باور نمیکنم مگر اینکه خودم ببینم. با این چشمهایم ببینم.” دستهی آخر، روشنفکرانی هستند که نقد خویش را در الویت قرار دادهاند، و سعی میکنند هر روز خود را مورد بازنگری قرار بدهند. این افراد خود را قهرمان و ناجی انسان نمیپندارند، بلکه سعی میکنند خود انسان بمانند. برانژه، کاراکتر خاص این دسته از افراد است.
نکته برجسته دیگر در تئاتر پوچی، عدم وجود “قهرمان” است . برانژه، تنها انسان بازمانده در کرگدن، آدمی لاابالی، بینظم، دائمالخمر، ضعیفالنفس و بیاراده است. مخاطب هرگز تصور نمیکند ، در پایان نمایش ، تنها بازمانده نسل انسان، برانژه باشد. “برانژه” در طول نمایش مرتب به زیر تیغ “نقد” میرود و المانهای شخصیتیاشمورد سؤال قرار میگیرد.او از اینسوالها نمیگریزد بلکه در پیپاسخ به آنها، شخصیت فروخوردهاش، آرامآرام، دگرگون میشود و “اصالت” خود را باز میجوید. خود یونسکو این امر را تایید میکند و میگوید: «من به قوانین زیربنایی تئاثر یعنی داشتن یک ایده ساده، ایجاد یک تحوّل و پیشرفت کاملاً ساده در انتها و یک سقوط و نابودی احترام میگذارم.» در کرگدن، “تحول” به صورت “تغییر” شخصیت نیست، بلکه بهصورت “بازیابی” شخصیت است . برانژه در آغاز پرده اول میگوید:”من برای این زندگی ساخته نشدم” . نمایشنامه “تنهایی” برانژه را ترسیم میکند و تنها آرزوی برانژه، رسیدن به “دیزی” است. اتفاقات سبب میشود که دیزی و برانژه، به تنها انسانهای باقیمانده بدل شوند اما دیزی از جنس برانژه نیست. او از تنهایی، هراس دارد . حتی “عشق” هم نجاتش نمیدهد و برانژه را ترک میکند تا به خیل کرگدنها بپیوندد. برانژه ، تمام سعیاش را میکند تا دیزی را نگهدارد اما موفق نمیشود. برانژه،آنجا به حقیقت وجودیش پیمیبرد و میگوید: “اصالت من، تنهایی من است.” اینکه مبنای تحول، “تغییر” نیست، سبب شده است که این فرایند به آهستگی در خلال روند داستان، صورت بگیرد و برای مخاطب با اینکه انتظار ندارد، باورپذیر شود.
برانژه، “تنهایی”اش را دوباره کشف کرد و فهمید باید با آن روزگارش را سپری کند. یکی از ویژگیهای تئاتر ابزورد، پرداختن به مسئله “تنهایی انسان معاصر” است. شخصیتهای این گونه از نمایشها، هر چه تلاش میکنند، باز در تنهایی خود غوطه میخورند. نکته شاخص این جریان، عدم ارتباط بازیگران بر روی صحنه است. هر شخصیتی، حرف خودش را میزند بدون آنکه به حرف شخص دیگر گوش کند و یک ” ارتباط زبانی ناموفق” را تصویر میکند. این ازهمگسیختگی زبان، یک فضای ذهنی مشوش در ذهن مخاطب تداعی میکند و مخاطب هم از درک دیالوگها و صحنهها عاجز میشود. آمیختگی نصیحتهای برانژه به ژان و توضیح “قیاس منطقی” توسط منطقدان برای آقای پیر، نمونه آشکاری از این فضا است. در همین صحنه، یونسکو به عمد با شبیهسازی این دو دیالوگ، به مخاطب یادآور میشود که دیالوگهای بیربط و غیرمنطقی منطقدان، شباهت جالبی به نصیحتهای ژان به برانژهدارد و شاید از یک جنس هم باشند. نمونهدیگر، دیالوگهای مربوط به کرگدنهای آسیایی و آفریقایی است که هیچ نتیجهآی در بر ندارد و فقط سعی در نشاندادن ناتوانایی زبان برای ایجاد ارتباط است. تنها کارکرد زبان در این صحنهها، انتقال احساسات است و به جای آنکه ابزاری برای “انتقال مفاهیم” باشد، به ایزاری برای گسست ارتباط بدل میشود. این نشانهای آشکار از “پوچی” و “معناباختگی” این فضا است.
نمایشنامه کرگدن سعی دارد از زبان طنز برای مضحکه موقعیتها، بهره میجوید. طنز این نمایش، موقعیتهای هراسآمیز را به مضحکه تبدیل میکند و سعی میکند نوعی انفعال و تشتتفکری در مخاطب ایجاد کند . شاید بتوان این امر را شبیه آثار سبک گروتسک دانست.
ولفگانگ کیزر در تعریف گروتسک میگوید:” گروتسک تجلی این دنیای پریشان و از خودبیگانه است.” به عبارت دیگر تراژدی زندگی امروز که سرشار از موقعیتهای هراسآور است، با زبانی کمیک بیان میشود.
برخی عنوان میکنند این نمایشنامه اوجگیری فاشیسم در سالهای 1938 میلادی را نشان میدهد در حالیکه یونسکو با هوشیاری تمام، با پرهیز از هرگونه مشخصه زمانی و مکانی، به آن کلیتی ویژه میبخشد که اضمحلال انسانیت و پستشدن انسانها را در ساختارهای جوامع امروزی نشان میدهد و با ناامیدی سرانجام برانژهها را محکوم شدن به حبس در حصارهای تنهایی خویش میداند. به قول شاملو:” زندگی چون قفسی است/ قفسی تنگ پر از تنهایی/ و چه شیرین است/ لحظه غفلت آن زندانبان/ بعد از آن هم/ پرواز …”
همانطور که پیشتر اشاره شد ، طنز نمایشنامه کرگدن از نوع طنز ابزورد و یا طنز گروتسک است که سعی در مضحکهکردن موقعیتها دارد و این با “فانتزی” کردن موقعیت تفاوت بسیاری دارد. فضایی که در این اجرا تصویر میشود، فضایی فانتزی و فارغ از المانهای اشارهشده در تئاترهای ابزورد است. آئیش در گفتگویی میگوید:” من هیچ اصراری ندارم به آن عادت همیشگی فرهنگ خودمان تن در بدهم که از طنز گریزان است و خیال میکند طنز داشتن و کمدی داشتن سطح یک کار را پایین میآورد. من در واقع نه تنها این را انجام دادم و خوشحالم که انجام دادم، بلکه دوست دارم که مفاهیم عمیق کارها را به سطح بیاروم. حالا اگر این به نظر بعضیها سطحی میآید اشکال ندارد، چون واقعا سطحی هست. چون من آنها را به سطح میآورم.” کارگردان وقتی یک اثر را به روی صحنه میبرد، که به کلیت و مفاهیم نهفته در آن اثر اعتقاد دارد و بیان آنها را ضروری میداند. هنگامی که با فضایی فانتزی، سعی شود مفاهیم سطحی شود، این امر باعث مسخ مفاهیم میشود و به مفهوم دیگری تبدیل میشود. به عنوان مثال، کاراکتر نقاش زنی که آئیش به متن اضافه کردهاست. این زن فقط در صحنه اول نمایش حضور دارد و نقاشی میکشد . صحنه بعدی حضور این زن، صحنه آخر است. هنگامی که برانژه تنها ماندهاست و همه تبدیل به کرگدن شدهاند. آئیش میگوید:” دلم نمیخواست فقط یک نفر باقی بماند و آن هم لزوما مرد باشد و به همین دلیل دلم میخواست یک کاراکتر زن هم در این موقعیت دیده شود. یعنی اگر قهرمانی وجود دارد فقط آن قهرمان مرد نیست، میتواند زن هم باشد.” یونسکو، به عمد با تنها گذاشتن برانژه در صحنه آخر، انقراض نسل انسان را نشان میدهد و هیچگونه امیدی برای مخاطب باقی نمیگذارد. حال اگر زنی دیگر هم باقی ماندهباشد، دیگر نسل بشر منقرض نمیشود! نکته بعد، یونسکو تمامی فرایند کرگدنشدن، شخصیتها را نشان میدهد . مقاومت برانژه در برابر این وضعیت را هم نشان میدهد. حال این قهرمان زن، چگونه توانست در برابر این وضعیت تاب بیاورد، فقط خود کارگردان میداند. دو کاراکتر دیگر هم به نمایشنامه اضافه شده است. موزیسینکور و معاون پاپیون. این دو کاراکتر تاثیری در روند قصه ندارند و البته مانند مورد قبل، صدمهای به متن نمیزند.
از دیگر تغییرات کارگردان، حذف دیالوگهای طولانی میان دودار و برانژه در صحنه آخر است. کارگردان، سعی کردهاست به جای آنکه در گفتگوهای آندو ، سرنوشت بوتار گفته شود، خود بوتار را به آن صحنه آورد و تماشاگر، ماجرا را ببیند، به جای آنکه بشنود. این روش خوبی است تا روند کند و کسالتبار این صحنه اصلاح شود و بر جذابیت این قسمت، افزودهشود.
طراحی صحنه در پردهاول، بسیار خوب از کاردرآمده است. فضای شهری با همان مشخصههای مورد نیازش – شلوغی، رفتوآمد و … – ساختهشدهاست در عین اینکه از علائم و مشخصاتی که مکان را به جای معینی نسبت بدهد، پرهیز شدهاست. اما در پردهدوم، صحنه اداره ، ساختهنشده است. در این صحنه با بهرهگیری از صحنهآی که از چند ردیف غیرهمسطح، ساختهشدهاست، بیشتر فضای یک دادگاه ساختهشدهاست. این با فضای اداری و توصیفاتی که راجع به این مکان در متن است، مغایر است؛ در حالیکه دلیل این مغایرت هم برای مخاطب مشخص نیست.
در نمایشهایی که از موقعیتها و کاراکترهای ویژه و غریب برخوردار است، سادهترین و شاید بهترین راه، توصیفبیانی آن از زبان شخصیتها است. همچنین بهره گیری از افکتهای صوتی و نوری، میتواند راهگشا باشد. اما سختترین رویکرد، نشاندادن آن موقعیت یا کاراکتر است. در این نمایشنامه، آئیش این رویکرد را انتخاب کردهاست و کرگدنها را نشان میدهد. این کرگدنها، برخی کرگدن کامل هستند و برخی بر روی دوپا راه میروند و انگار فقط سرشان، تبدیل به کرگدن شدهاست. این رویکرد، بیشتر جنبه فانتزی دارد و مغایر با فضای کلی نمایشنامه است که پیشتر اشاره شد.
بازی احمد ساعتچیان ، در نقش ژان از بازیهای به یادماندنی این کار است. در قسمتی که ژان تبدیل به کرگدن میشود، ساعتچیان این روند را خیلی ملموس و باورپذیر بازی کردهاست. شهاب حسینی بر خلاف تصور، در اولین حضورش بر صحنه تئاتر، بسیار خوب عمل کردهاست و نقش بوتار را بر خلاف کاراکترهایی که تا به حال بازی کردهاست، بسیار دقیق و منطبق با شخصیت تصویرشده در متن، درآوردهاست. بازی مهدی هاشمی، مانند همیشه گیرا وبا نفوذ است اما در مقایسه با کارهای پیشینش، انتظار مخاطب را برآورده نمیکند. بازی رامین ناصر نصیر در نقش زن خانهدار و مائده طهماسبی در نقش دودار قابل توجه است اگرچه دلیل این تمهید کارگردان – بازی یک مرد در نقش زن و بالعکس – برای مخاطب روشن نیست.
در آخر کرگدن آئیش را میتوان اجرایی فانتزی از کرگدن یونسکو خطاب کرد، پس بهتر است عنوان این متن نیز، فانتزی انتخاب شود. پس عنوان این نوشته میشود:” کسی یک کرگدن ارزان نمیخواد! ” همین. دلیل دیگر هم ندارد!
× تیتر: نام کتابی از شلسیلوراستاین برای کودکان




دیدگاه خود را ثبت کنید