نقدی بر کتاب در جستجوی فردی | گذشتهای که نگذشت…
«خوش دارم به نامههایی فکر کنم که از دور و نزدیک برای کسانی میآید که خیابان فردی تابرنا را دوست دارند، در آن زندگی میکنند، محله ال مورو در ایکیکه که فردی وقتی بچه بود توی آن بازی میکرد و پرسه میزد، بیخبر از آنکه سرانجامش به دریایی میکشد که آن قدر دوستش داشت….»
این روایت آریل دورفمن است از سفر به زادگاه دوستش فردی تابرنا. دوستی که سالهای جوانی را در کنار هم برای انقلاب مبارزه کرده بودند. فردی در جریان کودتای شیلی، در همین شهر تیرباران شد. آریل آمده است به هتلی که زمانی زندان بزرگ پیساگورا بوده است و در اتاقی میخوابد که دوستش، شبهای قبل از اعدام، در آن زندانی بوده است. وقتی صدای چکه چکه رطوبت شبانه از برگ درختان را میشنود، در ذهنش تصویر میشود که این آخرین صدایی است که رفیقش شب آخر، پیش از اعدام، شنیده است. صدای موج و سنگریزهها، جیغ جیغ ملتمسانهی مرغهای دریایی، عوعو سگها و…. به این فکر میکند که رفیقش مرده است و او زنده. از خودش میپرسد ما چطور توانستیم از شام لذت ببریم و در همان حال حواسمان باشد که این حجم عظیم سیمانی بسیاری از مردان درمانده را در بسیاری ساعات نومیدی در خود جای داده بود.
آریل جای جای این منطقه را میکاود و با هرکس که نشانی از فردی دارد، صحبت میکند. پیچون برادر فردی را مییابد که در یک کازینو کار میکند و هر شب با عکس فردی درددل میکند. در آن روزهای سیاه، پیچون در سلول دیگر همان زندان بود و در شب آخر صدای آواز برادرش فردی را میشنید. پیچون از فردی برای آریل میگوید و صاحب کازینو، پیچون را صدا میکند که برود سرفلان میز. پیچون به آریل میگوید که این درد را مثل کوله پشتی، هر روز با خودش حمل میکند.
آریل از این دلش گرفته است که حتی مشخص نیست با جسد فردی چه کردهاند. باز به خودش دلداری میدهد چقدر خوب است که ارتش کشتن فردی را تایید کرده است؛ چه بسیار خانوادههایی که هنوز خبری از عزیزانشان ندارند و نمیدانند در تمام این سالها، عزیزانشان در کدام سیاه چاله عذاب میکشند.
آریل پس از جستجوی بسیار درمی یابد که ارتش جسد کشته شدگان سرشناس را با سیمان و ماسه مخلوط میکرد و به دریا میافکندند. همان دریایی که فردی عاشقش بود. حال فردی کجاست؟ نام خیابانی در این شهر؟
دغدغهی آریل دورفمن، روزگار پس از آن سالهای سیاه است. او در نمایشنامهی «مرگ و دوشیزه» هم به دنبال همین پرسشها بود. پرسشهایی که بسیاری از شیلیاییها در خلوت خود با آن درگیر بودند:
«کسانی که شکنجه شدند، چگونه میتوانند با شکنجه گران در یک جا همزیستی داشته باشند؟ چگونه میتوانیم گذشته را زنده نگه داریم بیآنکه زندانی آن شویم؟ چگونه میتوانیم گذشته را فراموش کنیم و در عین حال از خطر تکرار آن در امان بمانیم؟ و نیر تک تک ما در قبال آنچه بر ستمدیدگان رفته تا چه حد مسئولیت داریم؟»
آریل دورفمن از تمام این کابوسها و آرزوهایش در کتاب «در جستجوی فردی» سخن میگوید. انتشارات «لوح فکر» این کتاب را با ترجمهی عبدالله کوثری منتشر کرده است.
این مطلب در صفحه 16 روزنامه اعتماد شماره 2832 مورخ 2 آذر 1392 منتشر شده است.






دیدگاه خود را ثبت کنید