سعید احمدی پویا
  • خانه
  • وبلاگ برداشت
  • وبلاگ اشاره‌گر
  • درباره من
  • ارتباط با من
  • رزومه
  • English
  • Menu

نقدی بر فیلم گذشته | چمدان شکسته

بهمن 28, 1398/0 دیدگاه /در برداشت, فیلم /توسط سعید احمدی پویا

 

احمد و مارین سوار ماشین می‌شوند. مارین برای اینکه بتوانند حرکت بکند، باید دنده عقب بگیرد تا بتواند راه بیفتد. مارین، دنده عقب می‌گیرد. تصادف می‌کند و «گذشته» آغاز می‌شود. بازگشت به عقب و مرور گذشته، همیشه به شادی و خوشی ختم نمی‌شود. گاهی حلقه‌ی مفقوده‌ای پیدا می‌شود که به سیر رخداد‌ها و وقایع گذشته، معنای دیگری می‌دهد.‌گاه رفتار به ظاهر بی‌اهمیت و تا حدی خودخواهانه آدم، ضربه کوچکی به آدم‌های دیگر می‌زند و دومینو آغاز می‌شود. مهره‌ها پشت سرهم می‌افتند و مهره‌ی آخر، زیر آوار مهره‌های دیگر له می‌شود بدون آنکه مهره‌ی اول بداند که چه کرد با زندگی مهره‌های بعدی. «گذشته» سیری در گذشته‌ی آدم‌هاست تا از عواقب کارهایی که در گذشته انجام دادند، آگاه شوند و مسئولیت کارهای خود را بپذیرند.

فیلم با شخصیت مارین آغاز می‌شود. مارین که به استقبال همسر سابقش به فرودگاه آمده است تا از او طلاق بگیرد. مارین برای احمد هتل رزرو نکرده است تا او را به خانه‌ی خودش ببرد. شاید مارین هنوز به احمد دلبستگی دارد؛ شاید هم می‌خواهد به او بفهماند که در غیاب او، چرخ زندگی متوقف نمی‌ماند؛ شاید می‌خواهد با نشان دادن همسر جدیدش، از او انتقام بگیرد. هیچ کدام از این دلایل, به تنهایی دلیل قطعی این کار مارین نیست. آدم‌ها نمی‌شینند دلیل بچینند و بر مبنای آن رفتار کنند. مجموعه‌ای از دلایل و انگیزه‌ها هست که سبب رفتاری می‌شود که شاید برای خودشان هم عجیب باشد. شخصیت «مارین» زن مضطربی است که می‌خواهد از گذشته و همسر سابقش جدا بشود و در انتظار آینده است. در انتظار کودکی که از همسر جدیدش, در وجودش دست وپا می‌زند.

 

 

احمد شخصیتی است که با ورودش به خانه‌ی مارین، موقعیت را دستخوش تغییر می‌کند. مردی که از گذشته می‌آید و با خودش چمدانی شکسته دارد. شاید رفتن احمد از آن خانه، آغاز فروپاشی و افتادن مهره‌ها باشد، اما آمدنش فقط دلایل آن فروپاشی را برملا می‌کند. دلایلی که زیر غبار سکوت، گم شده است. احمد در بدو ورودش به خانه، با بچه‌ها روبه رو می‌شود. احمد تنها شخصیتی است که با بچه‌ها با زبان خودشان صحبت می‌کند و با آنان ارتباط برقرار می‌کند. زنجیر دوچرخه فوأد و لئا را درست می‌کند؛ رنگ‌های ریخته شده روی زمین را پاک می‌کند؛ گرفتگی لوله سینک ظرفشویی را برطرف می‌کند و… انگار احمد آمده است تا این خانه را تعمیر کند و وقتی مارین از احمد می‌خواهد که مشکل او با دخترش، لوسی، را حل کند، این وجه اصلاحگری احمد بیشتر به چشم می‌آید. سیر روایت به گونه‌ای است که از احمد شخصیتی اصلاحگر و فهیم می‌سازد و نقطه‌ی عطف روایت آنجاست که تماشاگر می‌فهمد رفتن احمد، نقطه‌ی آغاز ویرانی این خانواده و خانواده‌ی دیگر – سمیر و همسرش – است. با این حال، هرچقدر روایت، وجه مثبت شخصیت احمد را می‌سازد و با خرده روایت‌ها، آن را برای مخاطب تصویرمی‌کند، اما در نشان دادن آن روی سکه ناتوان است. تصویر فروپاشی احمد, پس از فهمیدن راز این دومینو، بسیار اندک و ناکافی است. تنها در یک سکانس مارین به احمد می‌گوید حالم به هم می‌خورد وقتی می‌بینم تو نقش آدم خوب‌ها را بازی می‌کنی! انگار کارگردان دلش نمی‌آمده است که شخصیت دوست داشتنی‌اش, در بزنگاه روایت خرد شود و همین پرداخت ناکافی , در تناقض با نقطه عطف روایت است.

این دومینو با رفتن احمد آغاز شده است، برای همین دلیل رفتن احمد، یکی از بسترهای اصلی روایت است. شهریار، دوست احمد، در سکانس کافه، به او می‌گوید:

» اگر چهار سال پییش نرفته بودی، دوسال پیش می‌رفتی. تو آدم اینجا نبودی. یا این ور جوب، یا اون ور جوب- یه جا جوب گشاد می‌شه! «

عدم سازگاری و حل شدن احمد در جامعه‌ی جدید و ریشه‌های او در جامعه‌ی قبلی، سبب شده بود که او نتواند شهروند جامعه‌ی جدید بشود و این از معضلات پدیده مهاجرت است. مهاجرانی که به امید رسیدن به یک اتوپیا، از دلبستگی‌های خود در سرزمینشان، جدا شده و بعد از مدتی مواجهه با مختصات جامعه‌ی جدید، سرخورده می‌شوند و به فکر بازگشت به آن ریشه‌ها و دلبستگی‌ها هستند. فیلم «گذشته»، روایت تاثیرات پدیده‌ی مهاجرت بر روابط انسانی است. روابطی که با این تاثیرات، پیچیده‌تر می‌شوند و دیگر نمی‌توان برای این کلاف سردرگم, سرنخی پیدا کرد.

 

 

یکی از نقاط قابل توجه فیلم، تبار غیرفرانسوی شخصیت‌های فیلم – به جز سلین – است و خرده روایت‌های فیلم در بستر جامعه‌ای مطرح می‌شود که اکثریت آنان را مهاجران تشکیل داده است. شاید انتخاب حومه پاریس برای لوکیشن فیلم، برخورداری این مکان از این خصوصیت است. جوامعی که هرکدام از اعضایش، پیشینه و گذشته‌ای خاص خود دارند، در موقعیت‌های یکسان، واکنش‌های متناقض نشان می‌دهند. به عنوان نمونه می‌توان به برخورد احمد و سمیر در هنگام مواخذه بچه‌ها اشاره کرد. از سوی دیگر، به دلیل پیچیدگی روابط انسانی مهاجران و موقعیت متزلزل آن‌ها، سبب می‌شود که بنیان خانواده‌ها به سادگی فرو بریزند و خانواده‌های جدید، در بستر خانواده‌های شکست خورده شکل بگیرد. بچه‌هایی از پدر و مادرهای متفاوت، با کنشی کوچک, واکنش‌های غیرارادی نشان می‌دهند. شخصیت فوأد، کودکی است که حواسش به جزئیات روابط بزرگتر‌ها است. او جزئیات روابط احمد با دیگر اعضای خانواده را به دقت دنبال می‌کند؛ به عنوان نمونه او می‌بیند که احمد با چه حسی موهای مارین را سشوار می‌کند. فوأد در تمام فیلم همواره اخم به چهره دارد و با کوچک‌ترین مواخذه، تمامی غصه‌های انباشته شده این کودک, فوران می‌کند و سعی می‌کند از خانه فرار کند. خانه‌ای که با تمام وجود دوست دارد در آن بماند. شاید نیاز به زمان و فراز و نشیب‌های زندگی هست تا چنین خانواده‌ای با یکدیگر گذشته‌ای مشترک بیابند  و بتوانند آینده را بر خرابه‌های زندگی‌های پیشین بسازند.

مهاجرت، علاوه بر پیچیده‌تر کردن روابط انسانی، به انفعال انسان‌ها در شرایط جدید دامن می‌زند. آدم‌هایی که در چنبره‌های قانون گرفتار شدند و نمی‌توانند به عنوان یک شهروند در اجتماع حضور یابند. نعیما، کارگر غیرقانونی خشکشویی سمیر، از ترس اخراج و درگیرشدن با پلیس، ضربه‌ی آخر را در این دومینو می‌زند. انگار روابط تودرتوی این جامعه‌ی پیچیده است که سلین را به کما می‌فرستد. هر چند که سلین خودش قبل از این اتفاق به بن بست رسیده باشد.  در سکانس اخراج نعیما, وقتی که سمیر لباس‌هاو غذایش را روی زمین پرت می‌کند, آشفتگی نعیما و تصویر زندگیش بر روی زمین, بهترین توصیف برای وضعیت آدم‌هایی مانند نعیما است.

در فیلم، هیچ فلاش بکی وجود ندارد. «گذشته» بر مبنای تصویری قطعی از زمان ماضی نیست. گذشته بر اساس ذهنیت‌ها و روایت‌های آدم‌هاست که بر اساس زاویه دید دلخواه‌شان به موضوع نگاه می‌کنند. مارین، دلیل خودکشی سلین را افسردگی‌اش می‌داند اما دخترش دلیل این اتفاق را، ارتباط مارین با شوهر سلین می‌داند. برای همین است که همیشه حقیقت «گذشته» در هاله‌ای از تردید باقی می‌ماند و مشخص نمی‌شود که آیا سلین از رابطه‌ی مارین و سمیر باخبر شده است؟ آیا برای سلین, رابطه‌ی خودش با سمیر اهمیت داشته است؟

روایت فیلم بر اساس دانای کل است. انگار کارگردان دوست دارد تماشاگر در تمامی بزنگاه‌های روایت حضور داشته باشد تا مانند کارآگاه به دنبال کشف حقیقت باشد. حقیقتی هیچ‌گاه صحت آن قابل اثبات نیست و همیشه در ابهام است. شاید بهتر بود روایت از زاویه دید یکی از شخصیت‌ها روایت می‌شد و بر اساس ذهنیت او و آشفتگی‌های ذهنی او، روایت تصویر می‌شد. این فرم بیان روایت با محتوای موردنظر, هماهنگی بیشتری دارد و با عدم قطعیت روایت همخوانی بیشتری داشت. به قول پزشک سلین, در این شرایط, هر اطمینانی مشکوکه!

 

 

روایت فیلم بر اساس مسئولیت پذیری آدم‌ها در حوادث و اتفاقات است. دو کودک فیلم، فوأد و لئا، مجبور می‌شوند برای خطایی که کردند و سوغاتی‌ها را بدون اجازه برداشتند، عذرخواهی کنند. عذرخواهی و فرهنگ «اعتراف» یک سنت مسیحی است که سبب می‌شود آدم‌ها به آرامش برسند و از احساس گناه رهایی بابند. در تمام طول فیلم, آدم‌ها از هم عذرخواهی می‌کنند. احمد و سمیر از مارین, نعیما از سمیر, بچه‌ها از بزرگترها و … سمیر وقتی پسرش را تنبیه می‌کند, نمی خواهد او یاد بگیرد که راه فراری به نام «معذرت خواهی» هست! در نمونه‌ای دیگر,  احمد به لوسی پیشنهاد می‌کند که جریان ایمیل‌ها را به مادرش بگوید وبه خطای خودش اعتراف کند؛ بگوید تا آسوده و راحت بشود. لوسی به مادرش می‌گوید و عذرخواهی می‌کند اما آسوده نمی‌شود و عذاب می‌کشد. به قول سمیر, بعضی چیزها را هیچ وقت نمی‌شود بخشید!

خرده روایتی که از روزهای قبل از حادثه نقل می‌شود، دلیل موجهی بر این امر است که سلین هیچ رغبتی به زندگیش و همسرش سمیر نداشته است. حتی سمیر اطمینان دارد که سلین هیچ حسی نسبت به او ندارد اما در سکانس پایانی، یک لحظه تردید می‌کند و برمی‌گردد تا با عطر خودش، هوشیاری همسرش که در کما هست، را تست کند. ‌‌‌ همان قطره اشک کوچک کافی است که تمامی دلایل قاطع و محکم را بشوید و به ابهام آنچه که گذشت، بیفزاید. این لحظه‌ی تردید، برای مارین هم رخ می‌دهد. هتگامی که نمی‌داند جریان ایمیل‌ها را به سمیر بگوید یا نه! می‌رود اما دوباره برمی‌گردد و می‌گوید. انگار همه‌ی آنها، احمد، سمیر، مارین و لوسی برای آنکه راحت بشوند باید به عقب برگردند و مسئولیت آنچه که انجام دادند را بپذیرند. باید بپذیرند چمدانی که دارند, شکسته است. بدجور هم شکسته است و باید به فکر طناب باشند. شاید که شانس بیارند و با چمدانی نو، قصه‌شان را تمام کنند.

 

این مطلب در صفحه ۴ روزنامه اعتماد شماره 2762 مورخ 5 شهریور 1392 منتشر شده است.

اشتراک این مطلب
  • اشتراک در Facebook
  • اشتراک در Twitter
  • اشتراک در Pinterest
  • اشتراک در Linkedin
https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/فیلم-گذشته.jpg 260 400 سعید احمدی پویا https://ahmadipouya.com/wp-content/uploads/final-logo.png سعید احمدی پویا2020-02-17 21:48:132020-08-29 13:03:10نقدی بر فیلم گذشته | چمدان شکسته
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × 5 =

دسته‌ها

  • اشاره‌گر
    • اینشورتک
    • بانکداری و پرداخت الکترونیک
    • فناوری اطلاعات
    • مدیریت کسب‌و‌کار
    • هویت دیجیتال
  • برداشت
    • تئاتر
    • فیلم
    • کتاب

عضویت در خبرنامه

برای دریافت آخرین مطالب سایت
Loading

آخرین مطالب برداشت

  • نقدی بر نمایش آناکارنینا | دعوت به یک دوئل در نیمه‌شبآبان 21, 1399 - 8:22 ب.ظ

      «عشق‌ورزیدن کافیست، آن‌گاه همه‌چیز لذت‌بخش است.» لئو تولستوی، دفترهای خاطرات، ۱۹۱۰ عشق، پیچیده­ترین مضمون بشری است که دستمایه داستان­های بسیاری شده است. آنا کارِنینا  رمانی است از لئو تولستوی، نویسندهٔ روسی که به عشق­ورزیدن از زاویه دیگر پرداخته است. از زاویه­ای که شاید عدم تعهد و پایبندی به خانواده و خیانت معنا شود؛ عشقی […]

  • نقدی بر نمایش بالاخره این زندگی مال کیه؟ | دشواری یک «حق انتخاب»آبان 21, 1399 - 8:16 ب.ظ

      «تصمیم گرفتم زنده نمونم» چالش نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» با این دیالوگ آغاز می‌شود. هریسون، استاد دانشگاه و مجسمه سازی است که در یک سانحه رانندگی، قطع نخاع شده است و از گردن به پایین فلج شده است. او که دیگر امیدی به بهبودی کامل ندارد، تصمیم می‌گیرد روند درمانش را متوقف […]

  • نقدی بر نمایش دولیتر در دو لیتر صلح | حیف حیفآبان 21, 1399 - 8:11 ب.ظ

      حیف، حیف… این مرثیه‌ای است که بازیگران زن نمایش «دولیتر در دو لیتر صلح» با صدای بلند فریاد می‌زنند و ضجه می‌زنند. مرثیه آدم‌هایی که زیر خاک خوابیدند و آنها زنده ماندند تا تقاص خون آن‌ها را پس بگیرند. پیروزی برای آن‌ها، در ریختن خون طرف مقابل تعریف شده است و تا خون دشمن […]

© کپی رایت – سعید احمدی‌پویا

نقدی بر فیلم شکار (The Hunt) | شکار یک شهروند به دست شهر... نقدی بر فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو | قاعده گمشده...
رفتن به بالا