آخرین وسوسه‌ی کتاب

 

نقدی بر کتاب “تنهایی پرهیاهو” نوشته‌ی بهومیل هرابال – ترجمه‌ی پرویز دوایی

تنهایی پرهیاهو قصه‌ی عاشقانه هانتا کارگر پرس کتاب و کاغذ باطله است که به کتاب عشق می‌ورزد. این تضاد، خط داستانی هرابال – نویسنده‌ی چک – است تا برای مخاطبش داستانی سرشار از تضادها را روایت کند. هانتا در سرزمینی زندگی می‌کند که از پانزده نسل پیش به‌این‌سو، بی‌سواد ندارد، با این حال دسته‌دسته کتاب به زیرزمین او آورده می‌شود تا آنها را خمیر کند. آن زیرزمین ، تمام هستی هانتا است و هانتا در تنهایی خویش، با روایت کتاب‌ها، به شور و شیدایی عجیبی دست‌ می‌یابد. این موضوع، علت نام این داستان است. نامی که خود پارادوکسی آشکار است. واژه “تنهایی” و “هیاهو” درکنارهم قرار گرفتند تا شناختی از شخصیت هانتا به مخاطب خود عرضه کند.

داستان بر مبنای تک‌گویی درونی شخصیت “هانتا” است و با استفاده از جریان‌سیال‌ذهن به افکار و خاطرات او نقب می‌زند تا هیاهوی بسیار تنهایی هانتا را به تصویر بکشد. کشمکشی که هانتا با خودش دارد سبب می‌شود ملغمه‌ای از آنچه از کتاب‌ها خوانده‌است و خاطراتش، را به‌صورت پرش‌های ذهنی بیان کند. این پرش های ذهنی بی‌قاعده نیست و با دقتی بسیار و همذات‌پنداری با شخصیت، می توان به قاعده آن پی‌برد.
شخصیت “هانتا” مانند سیزیف در اسطوره‌های یونان باستان است. او محکوم به “تکراری امری بیهوده ” است. هانتا در بیشتر بخش‌های داستان جمله‌ای را تکرار می‌کند:

سی‌و‌پنج سال است که دارم که کاغذ باطله می‌کوبم.

در همان آغاز داستان ، بیهوده بودن این کار را به مخاطب یادآوری می‌کند:

اگر کسی می‌خواست کتابی را خمیرکند، باید سر آدمها را زیر پرس می‌گذاشت، ولی این کار فایده‌ای نمی‌داشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل می‌شوند… تفتیش‌کننده‌های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب‌ها را می‌سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده‌ای آرام شنیده می‌شود، چون کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خود اشاره می‌کند…..

هانتا به این بیهودگی معترف است و بارها تکرار می‌کنند که سی‌و‌پنج سال به این کار مشغول است . در سرود یازدهم ادیسه‌هومر راجع به سزیف نوشته شده‌است :

سیسیفوس [سزیف] را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سر و صدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین باز می‌گشت

هانتا شخصیتی است که با دو شی‌ء “کتاب” و “پرس” آمیخته شده‌است.
هانتا شب و روزش را با کتاب می‌گذراند . روزها چنان در کتاب‌ها غرق می‌شود که مورد مؤاخذه رئیسش قرار می‌گیرد. شب‌ها با کیف‌دستی پر از کتاب به خانه می‌رود. خانه‌ای که حتی در آشپزخانه و مستراحش، پر از کتاب است. بالای تختش، چند الوار به دیوار نصب کرده است و حدود پانصدکیلو کتاب! بر روی آنها قرارداده‌است. اسم آن را شمشیر داموکلسی گذاشته‌است و هر شب منتظر است که کتاب‌ها، انتقام این سال‌ها را ازش بگیرند. “کتاب” برای هانتا شی‌ء نیست. عضوی از وجودش است که در پایان داستان به آن دگردیسی می‌یابد.
“پرس” شی‌ء دیگری است که عضوی از وجود هانتا شده‌است. او از همان ابتدا به روزی فکر می‌کند که به سبب بازنشستگی از “پرس” جدا شود و این برایش غیرقابل تصور است. او به فکر خرید “پرس” است. حتی جای پرس را هم در باغ دایی‌اش، مشخص کرده‌است. لحظه‌ای که او از پرس جدا می‌شود، زمان مرگ واقعی هانتا است.
ترکیب این دو شی‌ء با شخصیت هانتا ، یک وجه شخصیت هانتا را مشخص می‌کند و آن هم “ابزار” بودن هانتا است. همدم هانتا اشیاء هستند و هانتا چون یک ابزار در اختیار یک “سیستم” قرار می‌گیرد. این ابزار تاریخ مصرف دارد و بعد ار انقضای تاریخش، به دور انداخته می‌شود. تنها همدم غیر شی‌ء هانتا، آسمان پرستاره است. هانتا بارها جمله معروف کانت را نقل می‌کند:

دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده و از نو پر می‌کند: آسمان پرستاره‌ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم.

هانتا به آسمان از روزنه زیرزمینش نگاه می‌کند. اگر چه همواره معترف است که آسمان بی‌عاطفه است. این جمله و جمله “من سی‌وپنج سال است که ….” بیشترین تکرار را درداستان دارند و نویسنده به عمد با تکرار آنها، تأکید خاصی بر آنها دارد.
این اشیاء می‌توان از زاویه دیگر هم بررسی کرد. این داستان ، با شخصیت‌دادن و توجه بیش از حد معمول به اشیاء، سعی می‌کندآنها را فراتر از معنای ظاهریشان تعریف کند و وجه سمبلیکی برای آنها بسازد. می‌توان “کتاب” را نماد “دانش” و “پرس” را نماد “کار” درنظر گرفت و شخصیت هانتا را که وابسته به این دو است را محکوم به زیستن در زیرزمین دانست. این فرض با اشاره صریح نویسنده به زندگی دانشمندان در فاضلاب در بخشی از داستان، قابل پذیرش است. حال “آسمان” هم می‌توان همان نیروی فرابشری دانست که چشم هانتا همواره به اوست اما در مجاورت کتاب، فهمیده است که بی‌عاطفه است! روند روایت داستان هم این امر را اثبات می‌کند. وقتی هانتا تصمیم می‌گیرد تغییر کند تا مطلوب رئیسش شود، این تغییر دیده نمی‌شود و از کار اخراج می‌شود.
این نگاه نمادین، در راستای فضای ساخته‌شده در داستان ‌است. فضای حاکم بر داستان، فضای ابزوردی و کافکایی است. فضایی است که هرچیزی معنای خودش را از دست داده‌است و بی‌معنایی و پوچی در داستان جولان می‌دهد. خود این فضا هم نمادی از فضای کمونیستی حاکم بر پراگ است. نوعی اعتراض به وضع موجود است. در بخشی ار داستان، این اعتراض نمایان شده‌است:

من از آنها بود که آموختم چگونه طبقه‌ی متوسط تحصیل‌کرده و اهل مطبوعات نزول کرد، چطور طبقه‌ی کارگر از اعماق به سطح آمدو طبقه‌ی نخبه و دانشگاه دیده، در مقام کارگر، چطور ادای وظیفه می‌کند…

اعتراض به جامعه‌ی مسخ شده‌ای که به دانایی و سواد خود می‌بالد اما کتاب را به مسلخ می‌برد. اوج این مسخ در بخشی از داستان به زیبایی نشان داده‌ شده‌است. کودکان یک مدرسه برای گردش علمی به دیدن پرس جدید خمیر کردن کتاب می‌آیند و معلم‌ آنها بهشان یاد می‌دهد که چگونه کتاب را پاره کنند و آن را روی نقاله‌ی دستگاه بیاندازند تا خوب خمیر شود! در صحنه‌ای دیگر، مشام می‌دهد که مانچا برای آن که یک خانه بسازد، مجبور می‌شود با بنا و نجار و … همبستر بشود. این شیوه زندگی در یک جامعه‌ی مسخ شده‌، است.
نویسنده ، در روایتش، زوال هانتا را به پیش چشمش می‌آورد و با قراردادن “پرس جدید” در برابر “پرس کهنه” منقضی شدن تاریخ مصرف هانتا را بهش متذکر می‌شود. هانتا جسارت ندارد “پرس جدید” را نگاه کند. هراس دارد ناقوس مرگ خویش را بنگرد:

خوف من از آن جهت بود که به قاطعیت دریافتم این پرس هیولایی که در برابر من است دارد ناقوس مرگ پرس‌های کوچک را به صدا در می‌آورد….دیگر ایام لذت‌های کوچک من به سرآمده.

این “پرس جدید” با خودش نسل جدیدی به همراه می‌آورد. نسلی که کتاب برایش هیچ معنایی ندارد و بسان کاغذ باطله با آن برخورد می‌کند: “همه‌ی نسخه‌های چاپ‌شده یک کتاب که مستقیم بر آسیاب خمیردرست‌کنی سرازیر می‌شود،پیش از آن‌که با چشم و مغز آدمی تماس حاصل کند.” نسلی که به جای”دانستن”، “آسایش” برایش مهم است. نویسنده با ایجاد یک صحنه در داستان ، فاصله بین نسل‌ها را فراتر از یک تضاد، بلکه یک شکاف عنوان می‌کند. هانتا در برابر عذاب‌وجدانی که از بابت خمیرکردن کتاب‌ها دارد، آبجو می‌نوشد تا تحمل این سختی برایش آسان شود اما کارگران جدید، شیر می‌نوشند که برای سلامتی‌شان مهم است زیرا عذابی احساس نمی‌کنند. اینجا نویسنده، تصورات ذهنی مخاطبش را به بازی می‌گیرد. هرآن‌چه در تصور مخاطبش بار ارزشی – مثبت یا منفی – دارد، با نشان دادن روی دیگرش، از آن ارزش زدایی می‌کند. شیرخوردن کارگران جدید در برابر آبجو خوردن هانتا، بهداشت و خوش‌پوش بودن کارگران جدید در برابر پلشتی و بی‌مبالاتی هانتا و …. همه صحنه‌هایی است که نویسنده با زیرکی تمام، سعی دارد چند لایه‌بودن آن را نشان بدهد و تعمق بیشتری از خواننده‌اش در برابر هر زشتی و زیبایی بطلبد.
در این فضای ابزورد، هیچ مفهوم متعالی نباید وجود داشته باشد و باید هر زیبایی و لذتی به گند کشیده‌شود. نمونه‌اش موقعیت عاشقانه است. وقتی هانتا بار اول به مانچا اظهار عشق می‌کند، باید حین رقص، کثافت به همه‌جا پاشیده‌شود تا انزجار همه را برانگیزد. در بار دوم، باز این کثافت خودش را به عشق می‌چسباند تا جدایی ناپذیری‌اش را نشان دهد؛ تا بگوید تقدیر این است و آسمان به کلی بی‌عاطفه است. اینجا بعد دیگر شخصیت هانتا تعریف می‌شود و آن هم بعد روحانی شخصیت هانتا است. هانتا همیشه بار گناهان را به دوش می‌کشد و درهر موقعیتی خود را مقصر می‌داند و از همه عذر می‌خواهد:

سرنوشت من این بود. سرنوشت من، عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آن‌چه بودم، به خاطر طبیعت گریزناپذیرم، تقاضای بخشایش می‌کردم.

هانتا وجودش درگیر مسیح و لائوتسه است. نویسنده با یک شخصیت‌پردازی سورئال، تصویرمسیح و لائوتسه را از نگاه هانتا می‌سازد. تصویرلائوتسه، خود واقعی هانتا است و مسیح خود آرمانی‌اش. این دو همواره در زیرزمین، در کنار پرس و کتاب، هانتا را همراهی می‌کنند.
همه‌ی این‌ها تصورات و افکار هانتا است. افکاری که درباره‌اش می‌گوید:

آموزشم چنان ناخودآگاه صورت‌گرفته که نمی‌دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب‌هایم ناشی شده.

هانتا چنان مسخ در کتاب شده‌است که با داستان‌ها و شخصیت‌های داستان‌ها زندگی می‌کند و از چشم آنها تمام دنیا را سیاحت کرده‌است. پایان‌بندی زیبای داستان، غرق هانتا در فشار پرس و کتاب‌هایش است. فشار کتاب‌ها به جسمش، استعاره‌ای از اشغال روح‌ و روانش از کتاب است . این آخرین وسوسه‌ی کتاب بود که او را در خود فروبرد. وسوسه‌ای که همیشه همراه و مونس هر “خوره کتاب”ی است و هیچگاه نمی‌توان از لذت کتاب رهایی یافت. این سرنوشت دلپذیری است که هرابال در این دنیای سیاه برای ما ترسیم کرد.

روایت یک شهر در سایه

 

نگاهی به “سرزمین گوجه‌های سبز” نوشته‌ی هرتا مولر

داستان سرزمین گوجه‌های سبز، سرگذشت اعضا یک گروه دانشجویی رومانیایی در دوران خفقان نیکلای چائوشسکو است. هرتا مولر، که عمر خودش را در این دوران سپری کرده‌است، در روایت خود گوشه‌هایی از زندگی انسان‌های این دوره را به تصویر می‌کشد.
داستان ، جریان سیال ذهن راوی داستان است. راوی، دانای کل نیست . یکی از شخصیت‌های داستان است که اسمش در هیچ جای داستان ذکرنمی‌شود. شاید این امر، ترفند نویسنده برای همذات پنداری خودش و مخاطبش با شخصیت اصلی باشد. نوع روایت هم پرش‌های ذهنی راوی را دربرمی‌گیرد. برای هر بخش، واژه‌ای پاساژ می‌شود تا خط ارتباطی بخش‌ها حفظ شود و پریشانی و آشفتگی ذهن راوی بیان شود.
داستان ، با زندگی لولا شروع می‌شود. راوی داستان، با خواندن دفترچه‌خاطرات لولا، بعد از مرگش، با زوایای زندگی و افکار او آشنا می‌شود.
راوی در همان ابتدا می‌گوید:”به نظر من هرکس که می‌میرد، کیسه‌ای لبریز از کلمات از خودش بجا می‌گذارد.” ‌ لولا دانشجوی زبان روسی که باآن‌که در فقر مالی است، اما در رویاهایش زندگی می‌کند. او به پیرامون خود متفاوت از سایردوستانش نگاه می‌کرد. به عنوان نمونه درباره نیایش‌های هر یکشنبه کلیسا، در دفترخاطراتش می‌نویسد:” پروردگار ما در عرش و تمام شهر در فرش، آکنده از کک است!”
تمام شخصیت‌پردازی از لولا،به خاطر خودکشی وحشتناک لولا در گنجه‌ی لباس و با کمربند راوی است. این تصویر چنان راوی را متأثر می‌کند که تا دوسال به لباس‌هایش کمربند نمی‌بندد و چنان در انزوا فرومی‌رود که از بقیه‌ دانشجوها جدا می‌شود و تمام ارتباطش محدود به سه پسر می‌شود که مانند او فکر می‌کنند.
راوی به این نتیجه می‌رسد که دلیل تصمیم لولا سرخوردگی او پس از تعرض مربی ژیمناستیک بوده‌است. پس از مرگ لولا، برای اخراج لولا ازحزب و دانشگاه رأی‌گیری شد و این مربی اولین کسی بود که دستش را بالا برد.

راوی، پس از روایت مرگ لولا ، به تشریح روحیه و رفتار جمعی پیرامون خود می‌پردازد. در یکی از صحنه‌ها، میکده‌ای را ترسیم می‌کند که “پناهندگان گریخته از بعدازظهرسگی مزخرف” را در خود جای داده‌است. گیلاس‌های مشترکی که می‌نوشند و بلعیدن دندان‌شکسته‌ی دیگری، افتخارشان است. همه‌نگران آن بودند که در لابه‌لای دادوفریادشان، چیزی از سیاست گفته‌ باشند. همه‌ آنها می‌دانند که گارسون‌ها، همه چیز را گزارش می‌دهند و همه‌ آنها “مست‌بودن” را توجیه حرف‌های نابجای خود می‌آورند تا خود را ازهرگونه اندیشه‌ای مبری کنند.
این‌ها تصاویر مردم شهری است که دریک فضای توتالیتر به سر می‌برند. در جایی از کتاب بیان می‌شود:” هیچ شهری در سایه دیکتاتوری رشد نمی‌کند؛ چون هرچیز که زیر نظر گرفته‌شود، حقیر و کوچک می‌ماند.”
در میان ادگار، کورت و گئورگ با راوی تقارب فکری بیشتری پیدا می‌کنند و گروه فکری خود را تشکیل می‌دهند. جالب است که مادران همگی خیاط هستندو مدام در نامه‌هایشان از بیماری‌های‌شان می‌گویند. راوی اشاره می‌کند که “انگار بیماری، گرهی است که آنها را محکم به بچه‌هایشان پیوند زده‌است.” این چهارتن، متفاوت از محیط اطراف خود هستند. آنها اشعار خود را در مخفیگاه‌شان، پنهان می‌کردند و از اتوبوس زندانیان عکس می‌گرفتند.
آنها معتقد بودند که هرچیزی که به گورسازان صدمه بزند، مفید است. این تنها کاری است که از این چهار شخصیت دیده‌می‌شود. پرداخت شخصیت ادگار، کورت و گئورگ تنها به وسیله دیالوگ و احساسات راوی صورت می‌گیرد و نویسنده از “ماجرا” کمتر بهره‌ گرفته‌است .
این امر سبب شده‌است که زندگی پنهانی، تعقیب و زیرنظر بودن توسط پلیس ، توجیه مناسبی نداشته باشد. دیکتاتور و پاسدارانش با این که حضورشان همواره در حاشیه متن است، اما بسیار به‌جا و مناسب ساخته شده‌اند.
پاسداران را اشخاصی “ولو در خیابان”توصیف می‌کند که در میدان‌ها و جلوی مغازه‌ها، ایستگاه‌های قطار ایستاده‌اند. آنها دندان‌هایی زردرنگ دارند و دهان و مشتشان پر از گوجه‌سبز است و مهارت خاصی در چیدن گوجه‌سبز دارند.
این اشخاص، که همواره در پرده هستند اما حضورشان بسیار در داستان پررنگ است و راوی درباره آنها می‌گوید:” تنها کسانی که قصد فرار نداشتند، دیکتاتور و پاسدارانش بودند. در چشمان، دستان و لبانشان می‌دیدی که امروز، فردا و پسین فردا با گلوله و سگ گورستان‌ها برپا می‌کنند و با کمربند و پنجره و طناب… احساس می‌کردی که در کمین نشسته‌اند و جیره‌ی وحشت تقسیم می‌کنند.”
در این روایت، نمادها نقش بارزی دارند . برخی حتی در معنای ضمنی خود، با معنای لفظی خود در تناقض هستند. گوجه‌سبز یکی از نمادهایی است که بسیار در داستان تکرار شده است و نویسنده در بخشی ازروایت، آن رمزگشایی کرده‌است:”به خودم گفتم آنها نباید گوجه‌سبز بخورند.چون هسته‌اش هنوزسفید و خام است. آنها مرگ خویش را می‌بلعند… آنها برای رفع گرسنگی نمی‌خوردند. آنها فقط شیفته‌ی مزه‌ی ترش فقری بودند که به تازگی به زندگیشان سایه افکنده‌بود. اربابی ستمگر که در مقابلش چشم به زیر می‌افکندند و سرشان را خم می‌کردند. ”
نماد دیگر ملکه‌ی شطرنج پدربزرگ است. مهره‌های شطرنج، در زمان جنگ و زندان، همراه پدربزرگ بوده‌است و به قول راوی، از آن دوران جان سالم به در برده‌است. مأموران به خاطر ظنی که به راوی داشتند، به خانه پدری راوی در روستا، برای بازرسی هجوم می‌برندو ملکه‌ی شطرنج پدربزرگ ، پس از این اتفاق گم می‌شود . پدربزرگ در خانه‌ی خودش، ملکه را از دست می‌دهد!
یکی دیگر از نمادهای جالبی که راوی بیان می‌کند، گوسفند حلبی و هندوانه‌چوبی است. کار و پیشه مردم ساخت این دو قطعه است.راوی در قالب این دو نماد، مسخ صنعت و کشاورزی را در این جامعه به تصویر می‌کشد. پیشه‌ای که دستاوردی ندارد و فقط حکومت با آب‌وتاب ،آن را به عنوان صنعت فراورده‌های فلزی و چوبی تبلیغ می‌کند.
“درخت توت” تنها نماد حیات و استقامت است که در جای‌جای داستان به چشم می‌خورد. لولا می‌گوید: “دیگر گوسفندی وجود ندارد؛ دیگرهندوانه‌ای در جالیز نیست. تنها درختان توت به چشم می‌خورند؛ چون همه برگ بر بدن داریم. ”
مورد جالبی که نویسنده در جریان داستان، به آن پرداخته‌است ، آشفتگی زبانی و ابهام در معانی واژه‌ها است که از خصوصیات چنین جوامعی است.
در بخشی از داستان راوی خطاب به پزشک پدرش درباره بیماری متورم شدن کبدش می‌گوید:” کبدش همان قدر باعظمت است کهآوازهایش در ستایش پیشوا” دکتر انگشت روی لبش می‌گذارد. دکتر تصور می‌کند منظور راوی دیکتاتور است در حالی که منظورش هیتلر بوده است.دکتر می‌گوید:”مرض لاعلاجی است” مقصودش بیماری پدر راوی بود اما راوی تصور کرد، مقصودش دیکتاتور است!
با این که داستان در ذهن راوی می‌گذرد، اما برای بیان احساساتش از کنایه استفاده می‌کند. در جایی از داستان، می‌خوانیم:” مردم می‌گویندهر وقت آدم خوبی می‌میرد، برف می‌بارد. این حرف حقیقت ندارد… وقتی بعد از مرگ پدر به شهر می‌رفتم، برف شروع به باریدن کرد.
” بعد راوی بیان می‌کند که پدرش در زمان جنگ، مأمور اس‌اس بوده است و این مطلب راوی را خیلی آزار می‌دهد.
سرنوشت نسل بعد در چنین جامعه‌ای،یکی از دغدغه‌های نویسنده در روایتش است.ادگار می‌گوید: “بچه‌ها با این تخم‌های خاردار به خودشان درجه نظامی می‌دهند.آنها می‌خواهند وقتی بزرگ شدند، افسر ارتش و پلیس شهربانی بشوند. …. درست مثل تخم‌هایی که به پالتوی تو چسبیده‌اند، آنها هم به قطار می‌چسبند و بعد پاسدار می‌شوند یا مأمورانی که حاضر به هرکاری هستند و در کوچه و خیابان مواظب این‌وآن”
در جایی دیگر، کورت می‌گوید:” این بچه‌ها از همین حالا مجرم هستند. وقتی پدر و مادرشان برای شب‌به‌خیر گفتن، آنها را می‌بوسند، از نفسشان بوی خون به مشام بچه‌ها می‌رسد؛ بنابراین دیگر نمی‌توانند برای رفتن به سلاخ‌خانه جلوی خود را بگیرند.”
راوی در کارخانه با دختری به نام “ترزا” آشنا شد. دختری که دوست صمیمی راوی شد. شناخت راوی از ترزا بسیار جالب است:” ترزا بدون شیله پیله صحبت می‌کرد. وقتی می‌گفت «کفش» ، واقعا منظورش کفش بود. اگر باد در را بهم می‌زد، همان قدربدوبیراه می‌گفت که کسی که به هنگام فرار مرده باشد.”
با وجود دوستی راوی با ترزا، راوی همواره سعی می‌کرد فاصله خود رابا ترزا حفظ کند:” پرسش‌های زیادی بود که ترزا به آنها پاسخ نداده بود…ترزا از پاسخ به بعضی پرسش‌ها سرباز می‌زد و به این شاخ و آن شاخ می‌پرید… پس از تلفن او، کتاب‌ها را از کلبه به دفترکار ترزا بردم. او که داشت با همکارانش حرف می‌زد و می‌خندید،بسته را بدون تأمل در کمدش گذاشت. او نپرسید در آن بسته چیست. ترزا بسته را از روی اعتماد گرفت، اما من به او اعتماد نداشتم.”
تنها شخصیتی از زیردستان دیکتاتور که در داستان به آن پرداخته شده‌است، سروان پجله و سگش است. پجله، مأمور بازجویی از راوی ودوستانش است.
نویسنده به عمد شخصیت پجله و سگش را باهم می‌آمیزد و گاهی تمایز این دو از هم کاری بسیار مشکل است: ” آن مرد سروان پجله نبود، ولی سگش می‌توانست پجله باشد… شاید وقتی پجله‌ی سروان مرا بازجویی
می‌کرد، پجله‌ی سگ درحال تعقیب کورت بوده‌است.” تکه جمله‌ای که پجله، مدام به راوی می‌گفت این بود که
“شانس آوردی که گیر من افتادی”
پجله ، مدام اتهام فساد اخلاقی به راوی می‌زند. راوی در پاسخ می‌گوید:” حرف زدن باعث آبستنی نمی‌شود. ” پجله در مقابل می‌گوید:”همین حالا کاری ندارد فقط باید یک موطلایی کوچولو پیدا کرد.
” در جای دیگر، پجله خطاب به ادگار و کورت گفت:”هنر ما را مردم می‌سازند. ما به عناصر ضدمردمی برای خلق هنر، احتیاج نداریم.”
یکی دیگر از تصویرهایی که در این روایت دیده‌می‌شود، نشان دادن پوچی و مسخ تمامی مفاهیم و کلمات در این‌گونه از جوامع است. انگار سرزمینی پر از کلمات بی‌معنا است؛ به عنوان نمونه درباره “عشق” می‌گوید:” در جنگل به اندکی ساقه بر روی زمین، آشغالمی‌گفتند؛ یعنی همان چیزی که من و او برای هم بودیم… به خاطر عشق نبود که دلم برایش تنگ شده‌بود؛ اما وقتی رازی را با کسی قسمت کنی،او نمی‌تواند در آنی بپرد.”
البته مهمترین کلمه‌ای که نویسنده به چالش کشیده‌است، “دوستی” است. شعری از گلونائوم در چندجای داستان نقل می‌شود:” هرکس در هر چنگه‌ی ابر، دوستی داشت/ هم از آن روست جهان در جوار دوستان، آکنده از هول و پلشت/ مادرم نیزمی‌گفت چنین / دل به دوستان مسپار/ و در اندیشه‌ی چیزهای جدی‌تر باش.”
دلیل نقل این شعر، زمانی مشخص می‌شود که خواننده در می‌یابد که ترزا ، با پجله همکاری می‌کرده‌است . راوی به ترزا می‌گوید:” لخت‌شدن دربرابر پجله، آن‌قدر باعث عریانی من نشد که تو می‌شوی.” ضربه‌ نهایی در آخر داستان به مخاطب وارد می‌شود وقتی راوی پس از مرگ کورت، عکسی از پجله در وسایل کورت پیدا می‌کند که پشت‌عکس، کورت نوشته‌است:”پدربزرگ شیرینی می‌خرد.”
هرتامولربرای روایت این داستان، زبان شاعرانه انتخاب کرده‌است و ترجمه چنین داستان‌هایی دشوار است. مترجم این داستان، زبان فاخری برای ترجمه انتخاب کرده‌است که خوانش متن را سخت کرده‌است و به روانی روایت آسیب زده‌است. استفاده از واژه‌های مهجوری چون “ولایتی” به جای “دهاتی” و یا “نوشخوارگاه” به جای “میخانه” این موضوع را شدت بخشیده‌است.
در آخر جمله‌ای که کتاب با آن آغاز می‌شود و با آن پایان می‌پذیرد، را نقل می‌کنم:” وقتی لب فرومی‌بندیم و سخنی نمی‌گوییم، غیرقابل تحمل می‌شویم و آنگاه که زبان می‌گشاییم، از خود دلقکی می‌سازیم.”