آخرین وسوسه‌ی کتاب

 

نقدی بر کتاب “تنهایی پرهیاهو” نوشته‌ی بهومیل هرابال – ترجمه‌ی پرویز دوایی

تنهایی پرهیاهو قصه‌ی عاشقانه هانتا کارگر پرس کتاب و کاغذ باطله است که به کتاب عشق می‌ورزد. این تضاد، خط داستانی هرابال – نویسنده‌ی چک – است تا برای مخاطبش داستانی سرشار از تضادها را روایت کند. هانتا در سرزمینی زندگی می‌کند که از پانزده نسل پیش به‌این‌سو، بی‌سواد ندارد، با این حال دسته‌دسته کتاب به زیرزمین او آورده می‌شود تا آنها را خمیر کند. آن زیرزمین ، تمام هستی هانتا است و هانتا در تنهایی خویش، با روایت کتاب‌ها، به شور و شیدایی عجیبی دست‌ می‌یابد. این موضوع، علت نام این داستان است. نامی که خود پارادوکسی آشکار است. واژه “تنهایی” و “هیاهو” درکنارهم قرار گرفتند تا شناختی از شخصیت هانتا به مخاطب خود عرضه کند.

داستان بر مبنای تک‌گویی درونی شخصیت “هانتا” است و با استفاده از جریان‌سیال‌ذهن به افکار و خاطرات او نقب می‌زند تا هیاهوی بسیار تنهایی هانتا را به تصویر بکشد. کشمکشی که هانتا با خودش دارد سبب می‌شود ملغمه‌ای از آنچه از کتاب‌ها خوانده‌است و خاطراتش، را به‌صورت پرش‌های ذهنی بیان کند. این پرش های ذهنی بی‌قاعده نیست و با دقتی بسیار و همذات‌پنداری با شخصیت، می توان به قاعده آن پی‌برد.
شخصیت “هانتا” مانند سیزیف در اسطوره‌های یونان باستان است. او محکوم به “تکراری امری بیهوده ” است. هانتا در بیشتر بخش‌های داستان جمله‌ای را تکرار می‌کند:

سی‌و‌پنج سال است که دارم که کاغذ باطله می‌کوبم.

در همان آغاز داستان ، بیهوده بودن این کار را به مخاطب یادآوری می‌کند:

اگر کسی می‌خواست کتابی را خمیرکند، باید سر آدمها را زیر پرس می‌گذاشت، ولی این کار فایده‌ای نمی‌داشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل می‌شوند… تفتیش‌کننده‌های عقاید و افکار در سراسر جهان، بیهوده کتاب‌ها را می‌سوزانند، چون اگر کتاب حرفی برای گفتن و ارزشی داشته باشد، در کار سوختن فقط از آن خنده‌ای آرام شنیده می‌شود، چون کتاب درست و حسابی به چیزی بالاتر و ورای خود اشاره می‌کند…..

هانتا به این بیهودگی معترف است و بارها تکرار می‌کنند که سی‌و‌پنج سال به این کار مشغول است . در سرود یازدهم ادیسه‌هومر راجع به سزیف نوشته شده‌است :

سیسیفوس [سزیف] را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سر و صدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین باز می‌گشت

هانتا شخصیتی است که با دو شی‌ء “کتاب” و “پرس” آمیخته شده‌است.
هانتا شب و روزش را با کتاب می‌گذراند . روزها چنان در کتاب‌ها غرق می‌شود که مورد مؤاخذه رئیسش قرار می‌گیرد. شب‌ها با کیف‌دستی پر از کتاب به خانه می‌رود. خانه‌ای که حتی در آشپزخانه و مستراحش، پر از کتاب است. بالای تختش، چند الوار به دیوار نصب کرده است و حدود پانصدکیلو کتاب! بر روی آنها قرارداده‌است. اسم آن را شمشیر داموکلسی گذاشته‌است و هر شب منتظر است که کتاب‌ها، انتقام این سال‌ها را ازش بگیرند. “کتاب” برای هانتا شی‌ء نیست. عضوی از وجودش است که در پایان داستان به آن دگردیسی می‌یابد.
“پرس” شی‌ء دیگری است که عضوی از وجود هانتا شده‌است. او از همان ابتدا به روزی فکر می‌کند که به سبب بازنشستگی از “پرس” جدا شود و این برایش غیرقابل تصور است. او به فکر خرید “پرس” است. حتی جای پرس را هم در باغ دایی‌اش، مشخص کرده‌است. لحظه‌ای که او از پرس جدا می‌شود، زمان مرگ واقعی هانتا است.
ترکیب این دو شی‌ء با شخصیت هانتا ، یک وجه شخصیت هانتا را مشخص می‌کند و آن هم “ابزار” بودن هانتا است. همدم هانتا اشیاء هستند و هانتا چون یک ابزار در اختیار یک “سیستم” قرار می‌گیرد. این ابزار تاریخ مصرف دارد و بعد ار انقضای تاریخش، به دور انداخته می‌شود. تنها همدم غیر شی‌ء هانتا، آسمان پرستاره است. هانتا بارها جمله معروف کانت را نقل می‌کند:

دو چیز ذهن مرا با اعجابی فزاینده و از نو پر می‌کند: آسمان پرستاره‌ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم.

هانتا به آسمان از روزنه زیرزمینش نگاه می‌کند. اگر چه همواره معترف است که آسمان بی‌عاطفه است. این جمله و جمله “من سی‌وپنج سال است که ….” بیشترین تکرار را درداستان دارند و نویسنده به عمد با تکرار آنها، تأکید خاصی بر آنها دارد.
این اشیاء می‌توان از زاویه دیگر هم بررسی کرد. این داستان ، با شخصیت‌دادن و توجه بیش از حد معمول به اشیاء، سعی می‌کندآنها را فراتر از معنای ظاهریشان تعریف کند و وجه سمبلیکی برای آنها بسازد. می‌توان “کتاب” را نماد “دانش” و “پرس” را نماد “کار” درنظر گرفت و شخصیت هانتا را که وابسته به این دو است را محکوم به زیستن در زیرزمین دانست. این فرض با اشاره صریح نویسنده به زندگی دانشمندان در فاضلاب در بخشی از داستان، قابل پذیرش است. حال “آسمان” هم می‌توان همان نیروی فرابشری دانست که چشم هانتا همواره به اوست اما در مجاورت کتاب، فهمیده است که بی‌عاطفه است! روند روایت داستان هم این امر را اثبات می‌کند. وقتی هانتا تصمیم می‌گیرد تغییر کند تا مطلوب رئیسش شود، این تغییر دیده نمی‌شود و از کار اخراج می‌شود.
این نگاه نمادین، در راستای فضای ساخته‌شده در داستان ‌است. فضای حاکم بر داستان، فضای ابزوردی و کافکایی است. فضایی است که هرچیزی معنای خودش را از دست داده‌است و بی‌معنایی و پوچی در داستان جولان می‌دهد. خود این فضا هم نمادی از فضای کمونیستی حاکم بر پراگ است. نوعی اعتراض به وضع موجود است. در بخشی ار داستان، این اعتراض نمایان شده‌است:

من از آنها بود که آموختم چگونه طبقه‌ی متوسط تحصیل‌کرده و اهل مطبوعات نزول کرد، چطور طبقه‌ی کارگر از اعماق به سطح آمدو طبقه‌ی نخبه و دانشگاه دیده، در مقام کارگر، چطور ادای وظیفه می‌کند…

اعتراض به جامعه‌ی مسخ شده‌ای که به دانایی و سواد خود می‌بالد اما کتاب را به مسلخ می‌برد. اوج این مسخ در بخشی از داستان به زیبایی نشان داده‌ شده‌است. کودکان یک مدرسه برای گردش علمی به دیدن پرس جدید خمیر کردن کتاب می‌آیند و معلم‌ آنها بهشان یاد می‌دهد که چگونه کتاب را پاره کنند و آن را روی نقاله‌ی دستگاه بیاندازند تا خوب خمیر شود! در صحنه‌ای دیگر، مشام می‌دهد که مانچا برای آن که یک خانه بسازد، مجبور می‌شود با بنا و نجار و … همبستر بشود. این شیوه زندگی در یک جامعه‌ی مسخ شده‌، است.
نویسنده ، در روایتش، زوال هانتا را به پیش چشمش می‌آورد و با قراردادن “پرس جدید” در برابر “پرس کهنه” منقضی شدن تاریخ مصرف هانتا را بهش متذکر می‌شود. هانتا جسارت ندارد “پرس جدید” را نگاه کند. هراس دارد ناقوس مرگ خویش را بنگرد:

خوف من از آن جهت بود که به قاطعیت دریافتم این پرس هیولایی که در برابر من است دارد ناقوس مرگ پرس‌های کوچک را به صدا در می‌آورد….دیگر ایام لذت‌های کوچک من به سرآمده.

این “پرس جدید” با خودش نسل جدیدی به همراه می‌آورد. نسلی که کتاب برایش هیچ معنایی ندارد و بسان کاغذ باطله با آن برخورد می‌کند: “همه‌ی نسخه‌های چاپ‌شده یک کتاب که مستقیم بر آسیاب خمیردرست‌کنی سرازیر می‌شود،پیش از آن‌که با چشم و مغز آدمی تماس حاصل کند.” نسلی که به جای”دانستن”، “آسایش” برایش مهم است. نویسنده با ایجاد یک صحنه در داستان ، فاصله بین نسل‌ها را فراتر از یک تضاد، بلکه یک شکاف عنوان می‌کند. هانتا در برابر عذاب‌وجدانی که از بابت خمیرکردن کتاب‌ها دارد، آبجو می‌نوشد تا تحمل این سختی برایش آسان شود اما کارگران جدید، شیر می‌نوشند که برای سلامتی‌شان مهم است زیرا عذابی احساس نمی‌کنند. اینجا نویسنده، تصورات ذهنی مخاطبش را به بازی می‌گیرد. هرآن‌چه در تصور مخاطبش بار ارزشی – مثبت یا منفی – دارد، با نشان دادن روی دیگرش، از آن ارزش زدایی می‌کند. شیرخوردن کارگران جدید در برابر آبجو خوردن هانتا، بهداشت و خوش‌پوش بودن کارگران جدید در برابر پلشتی و بی‌مبالاتی هانتا و …. همه صحنه‌هایی است که نویسنده با زیرکی تمام، سعی دارد چند لایه‌بودن آن را نشان بدهد و تعمق بیشتری از خواننده‌اش در برابر هر زشتی و زیبایی بطلبد.
در این فضای ابزورد، هیچ مفهوم متعالی نباید وجود داشته باشد و باید هر زیبایی و لذتی به گند کشیده‌شود. نمونه‌اش موقعیت عاشقانه است. وقتی هانتا بار اول به مانچا اظهار عشق می‌کند، باید حین رقص، کثافت به همه‌جا پاشیده‌شود تا انزجار همه را برانگیزد. در بار دوم، باز این کثافت خودش را به عشق می‌چسباند تا جدایی ناپذیری‌اش را نشان دهد؛ تا بگوید تقدیر این است و آسمان به کلی بی‌عاطفه است. اینجا بعد دیگر شخصیت هانتا تعریف می‌شود و آن هم بعد روحانی شخصیت هانتا است. هانتا همیشه بار گناهان را به دوش می‌کشد و درهر موقعیتی خود را مقصر می‌داند و از همه عذر می‌خواهد:

سرنوشت من این بود. سرنوشت من، عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم به خاطر آن‌چه بودم، به خاطر طبیعت گریزناپذیرم، تقاضای بخشایش می‌کردم.

هانتا وجودش درگیر مسیح و لائوتسه است. نویسنده با یک شخصیت‌پردازی سورئال، تصویرمسیح و لائوتسه را از نگاه هانتا می‌سازد. تصویرلائوتسه، خود واقعی هانتا است و مسیح خود آرمانی‌اش. این دو همواره در زیرزمین، در کنار پرس و کتاب، هانتا را همراهی می‌کنند.
همه‌ی این‌ها تصورات و افکار هانتا است. افکاری که درباره‌اش می‌گوید:

آموزشم چنان ناخودآگاه صورت‌گرفته که نمی‌دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب‌هایم ناشی شده.

هانتا چنان مسخ در کتاب شده‌است که با داستان‌ها و شخصیت‌های داستان‌ها زندگی می‌کند و از چشم آنها تمام دنیا را سیاحت کرده‌است. پایان‌بندی زیبای داستان، غرق هانتا در فشار پرس و کتاب‌هایش است. فشار کتاب‌ها به جسمش، استعاره‌ای از اشغال روح‌ و روانش از کتاب است . این آخرین وسوسه‌ی کتاب بود که او را در خود فروبرد. وسوسه‌ای که همیشه همراه و مونس هر “خوره کتاب”ی است و هیچگاه نمی‌توان از لذت کتاب رهایی یافت. این سرنوشت دلپذیری است که هرابال در این دنیای سیاه برای ما ترسیم کرد.